تبليغاتX
منزویان شب - اشک را..پیاز دیزی مادر بزرگ شاید!..

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

مردان چماق به دست..تن های کبود..
صدای زوزه موتور..پس زمینه ضجه های خیالی!..دود و اشک!
..
کسی نبود..جز خیابانخوابهای همیشه..اشک را..پیاز دیزی مادر بزرگ شاید!..
کسی نبود..همه میگفتند..جعبه جادو!...
درد را..بهانه نیافتم..شاید..توهم همیشگی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 6:35  توسط مهرداد