مردان چماق به دست..تن های کبود.. صدای زوزه موتور..پس زمینه ضجه های خیالی!..دود و اشک! .. کسی نبود..جز خیابانخوابهای همیشه..اشک را..پیاز دیزی مادر بزرگ شاید!.. کسی نبود..همه میگفتند..جعبه جادو!... درد را..بهانه نیافتم..شاید..توهم همیشگی!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 6:35 توسط مهرداد
حرفهای ما هنوز ناتمام..تا نگاه میکنی..وقت رفتن است..باز هم همان حکایت همیشگی..پیش از انکه خبر شوی..لحظه عزیمت است..و تو ناگزیر میشوی که..ای دریغ..حسرت همیشگی..ناگهان چه زود دیر میشود...