تبليغاتX
منزویان شب - فکر میکردم..که بیایی..

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

یادش به خیر..فکر میکردم..که بیایی..چه میگویم از تمام این سالها..
که دست پیرمرد را.. گرفتم..مسجد میخواست..میکده اش دادم..شرابی به دست..یا پیرزن همسایه را..به گناه چشمان سیاهم..سفلیس هدیه کردم...
بکارت دخترک فال فروش ..به تیزی چنگال نفرتی دریدم..که عشق را جهید!..خونی ماند..بر صورتم!
فرشته را..به عقد ابلیس خواندم..به مهر پاکدامنیم....
یادش به خیر...امدی..اما..هیچ نگفتم..دست دراز کردم..به سرمای دستانی که دیگر..نمیشناختم..که بوی غریبه ای..که شبها بسترت بود...تو را نمیدیدم...او را..شاید!
فرشته ام..رفته بود...جسمی بود..بوی تورا..نمیداد دیگر..همانند کودکیت...معصومیتت...نبودی دیگر...شکسته بودی...تابوی قدرتت...
گریستم..سالهای رفته..عشق دروغی....
کاش..ندیده بودمت......مانده بود..فرشته ام...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 22:23  توسط مهرداد