تبليغاتX
منزویان شب - تسلسل انسانی!

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

بعضی ها..الت تناسلیند!بزرگ میشوند..به هوایی..فکر میکنند..بزرگ!..برمیگردند....همانی که بود..کوچکتر از همیشه...لجن میماند و..بوی گه!...
تسلسل انسانی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 1:34  توسط مهرداد  |