تبليغاتX
منزویان شب - قارقار کلاغ!

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

اعتراف کشیش یا قار قار کلاغ..کیلومترهای رفته..دست برده بودم..دامن چین دار دخترک..باد نمیخواست..موج دستهای دریایی!...زمزمه های خوی کرده و فکر عاشقی!..توهم کودکی!...ارتعاش تن و دیگر..تنهایی...
کاش بود کسی..جر کلاغ لب نشین خانه پیرمرد..سرب داغ خورده ..این روزها..دست نمیکشد..جوجه های سپید!..کسی..جز کشیش خیالی لبهای اعتراف..گوش نا کر!..بشنود گناههای نا کرده...
...
..
.
بام خانه پیرمرد...جوجه های سپید..منقار میبردم..پرهای خونی!...قار قار کلاغ..بشنود..هر کسی....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:56  توسط مهرداد