تبليغاتX
منزویان شب - بکش نعره بر بام ناروزگار...

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...


حرفی نمیزنم..مثل تمام سکوت این سالها..لب مبدوزم.. که شاید...روزی..انقدر توان داشته باشم..نعره ای.. که بشنوی..که بشنوند..که سالهایی که سوختی..اتشی که افروختی..گرم شوی.. گرم کنی..
بوی ضخم..که پوشاندی..عطرهای فرنگی!..گوشتی نبود..استخوانی..سهم سگان ولگرد این دیار..گرمای  شب سرد پیرمرد پاپتی..

پ.ن:بکش نعره بر بام ناروزگار..خوشا اخرین رقص بر پای دار
....
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:29  توسط مهرداد