حرفی نمیزنم..مثل تمام سکوت این سالها..لب مبدوزم.. که شاید...روزی..انقدر توان داشته باشم..نعره ای.. که بشنوی..که بشنوند..که سالهایی که سوختی..اتشی که افروختی..گرم شوی.. گرم کنی..
بوی ضخم..که پوشاندی..عطرهای فرنگی!..گوشتی نبود..استخوانی..سهم سگان ولگرد این دیار..گرمای شب سرد پیرمرد پاپتی..
پ.ن:بکش نعره بر بام ناروزگار..خوشا اخرین رقص بر پای دار ....
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:29 توسط مهرداد