تبليغاتX
منزویان شب - ..خسته بود..پیرمرد جنگلی..

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

رفتم..تمام پشمهایم را کز دادم..گوسفند گر..مغزم..مته ای..سیالی جهنده!نبود..سهم هیچکس..انگار!
رفتم..تمام پشمهایم را کز دادم..پسرکان جلف دوران...حل شوم..در ایام..نبیند کسی..دیگر...
رفتم..کز دادم.. تمام پشمهایم..خسته بود..پیرمرد جنگلی..طاقت نگاهها..حرفها...شدم..در جرگه ادمی..که تو میگویی!نه من...مردم..شکستم..تمامی اینه ام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 11:31  توسط مهرداد