تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

گفتی..دوستت دارم و رفتی...من ماندم..بسازم.. با رفتنت..یا بمانم..به کلمه عشق!..ماندم..روزها..به سازش رفتنت..شبها..به عشق کلمه!..یادت می اید؟..گفته بودم..شبها را..زندگی میکنم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:19  توسط مهرداد 

گفتی.. دوستم نداری..باور نکردم..گلی خریده ام..یک برگ!..دوستم دارد..دوستم ندارد..یک به یک ..میکنم تمامی! برگهایش ..شروع میکنم..تمام میشود..تک برگ مانده روی شاخه..دوستم دارد...

پ.ن:باز هم..دروغ میگفتی..خاتون...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:45  توسط مهرداد 

..عاشق میشوی..دوست دیگری...همه خوابه ات.. دیگران...
..و زندگی ات را..دور میریزی..به پای اخرین...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 4:27  توسط مهرداد 

تو..با من حرف نزن..من..با تو!..میرویم.. ته باغ..کنار همان خرگوش سیگار به دست!..تو..ته پک دهان زده مرا بخور..من..بست لول شده تورا!...ملول که شدم..تک تک کلمه های نگفته را..به قلاب زبانم..از ته لبه قفل دهانت..بیرون میکشم..دود میدمم..چلیم دهانت..!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:40  توسط مهرداد 

عشق ابدی..همه اش حرف است!..مثل روح سرگردان خانه پیرمرد...همه..حرف میزنند درباره اش..هیچ کس..چشم ندوخته..به چشمانش!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:31  توسط مهرداد