تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

خواستم.. حرف بزنم..هیچکس نبود..قورت دادم..روزه ام.. باطل شد..
خواستم حرف بزنم..هیچکس نبود..قورتش دادم..نساخت به من..بالا اوردم..اشک..روزه ام..باطل شد..
خواستم.. حرف بزنم..هیچکس نبود..قورتش دادم..نساخت به من..بالا اوردم..اشک..خدا..بدش امد..سپوخید مرا..و من..لذت بردم...روزه ام..باطل شد..
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 15:8  توسط مهرداد  |