تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

حسی برای زاییده شدن ندارم...

پ.ن:..بی شمع..بی کیک..یا حتی..سیگاری..سیاه..سیاه میماند..به سیاهی همان.. کودتا...

پ.ن.۲:بازهم..همان انتظار بی جواب..صدایی نبود..
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:59  توسط مهرداد 

من تو را می خواهم..تو..مرا...
تو ..به خیار تازه چیده باغتان عادت میکنی..من.. به شکاف ندوخته بالش...
حالا..نه من تو را می خواهم..نه..تو مرا!
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 5:37  توسط مهرداد