تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

بازم یه سال دیگه...تا کی..تا کجا...
...
پ.ن.۱:برای اوناییکه فکر میکنند چیزایی وجود داره واسه تغییر..تو سالی که با یه چشم بهم زدن میره و میاد..ارزوی موفقیت میکنم..سال نوتون مبارک...
پ.ن.۲:برای من..نه..به قول یه دوست..ادمها تغییر نمیکنند..سعی نکن عوضشون کنی..منم..همینطور...پس..
....سر چه باشد که فدای قدم دوست کنم...این متاعی است که هر بی سر و پایی دارد...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 7:57  توسط مهرداد 

هرگز فکر نکردم..سنگ بندازم..بشکنم..تمام چراغهای خیابانتان..یا سبز مقدس خانه تان..غرق شوی..در تاریکی..مثل من..
تفنگ پر شده خالی کنم..گوزنهای ساختگی..پسرکان چوب به سر کوچه های برفی..خون شود..تن بیرحمتان..مثل من!
یا کور کنم..نگاه غرق خواهش مردک ادم نما.به سان کوری سالها...
فکر نکردم..کر شوم..نفهمم..چرا گریه اهنگ روزهای اخر.. که چاره کند سفر...
فکر نکردم..اخر..ته مانده مغزم را ..به کودکی گرسنه دادم..که درد..هدیه ام میکرد..دوداب غرقه ای..شاید!
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 1:34  توسط مهرداد