تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

من..مرده ام..خاکم نکرده اند هنوز..فکر میکنند..شاید..دسته های سیاه..برق چند واتی!زنده میکند..
..فکر میکنند!
من..مرده ام..صدای هق هق چند ساعته..سیاه چند روزه..کر میشوم..کور.
...شده ام..شاید..پیشترها..
مثل پوسیدنم..که اغازش..پا گذاشتم..خاک لعنتی..و سالها..که میگذشت..برای کاغذی که گرفت..هر چیزی..که بیاید..
حالا..پوچ شده ام..با کاغذی در دست..فکر میکنم..همانی بود که نخواستم..که خواستی....چه تفاوت..این و ان..جز جوهری که به تفاوت میچرخید..
من مرده ام..کفن پوش کاغذی..کرم خورده روزها..میترسم..از مرده شور سپیر..نشوید..تن پوسیده..
..لجن مال.. خاک میهمانی کنم...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:10  توسط مهرداد