تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

دست بردار ازین اه که بر من کردی..جلوی گاو مرا چون پر کاه افکندی..
کاش میدانستی..که جگر خون دارم..گاو را من به جنون می ارم..همه تن زهر شود..خوردن او مرگ و عذاب..اینچنین درد به دامان تو من می ارم...نفسم نیست تو را یاری دشنام و خطاب..بس همان درد که کاهی شوم و..گاو تورا قوت و کباب!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 11:58  توسط مهرداد 

شمایل عیسی کسی را نجات نداد..تمثال اهورا...موسی که رفت،گوساله سامری جای او را گرفت..من..زمزمه های بستر عشق!..گوساله پاک بود..چون پیامبری در پس!..زمزمه های تو..در پس عرقهای یک گناه...مرا..چه تشابه با پیامبران..
او را...گوساله سامری....
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:26  توسط مهرداد