Recluses Of Night
|
|
کد 9.. صدای اژیر.. که می امد..مغزم را میخورد.. من...میماندم..مبهوت.. امروز هم...کسی..همین کنار...یک تخت انورتر..شاید...بمیرد..
عزرائیل بود.. می امد..نگاهم میکرد..میرفت..تخت بغل..و ده نفر.. لاشخور..میریختند..سر یکی..نمیرد..بگویند ما نذاشتیم!میمرد..هیچکس نبود..حالا..جز نعشکش سفید..میکشید تخت لعنتی..شاید همان بغلتر..پر میکردند..جنازه ای دیگر..که چند ساعت.. بعد..باز هم..کد 9...بمبرد..بگیرند پول تخت لعنتی..
عزرائیل بود..باز هم..نگاه میکرد..نمی امد جلو..نمیگفت چرا...تا می امدم بپرسم...دکتر لعنتی..مثل تو..سوزن میزد..میمردم..دستش نمیرسد..عزرائیل..خواب نمیبرد...میخواست ببینیش..بترسی...خوابم میکردند...دکتر لعنتی...مثل تو...
کد 9..ازیر لعنتی..انژیوی دررفته..تخت خونی..رگ پاره...زن مرده....صدای قلب لعنتی..که نمیگرفت یک هو..نمیفهمیدم..گرمی خون..!..میخندید عزرائیل..به من..که میماندم منتظر..نمی امد...مثل تو...
...some one too find
...some one too feel
...some one too fuck
...some one too feed
...
!but..no one..too finish..with