دیروز..عادت همیشگی..
عقب افتاده بود..فکر کردم..حامله ام!..هرزگیهای همیشگی...قرص خورده بودم..دیر شده بود...
...
ترس نداشتم..که بیاید..چیزی!..کسی..شاید..پر میکرد..زندگی سیاه..کودکی حرامزاده...
که بخندد..شکلکی..بخنداند..مرا..شاید...امیدی...
دیروز...عادت همیشگی...
قرصها..اثر کرده بود..مرده بود..حرامزاده امید...
..گریستم..
..خون..
عادت همیشگی...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 3:4 توسط مهرداد
اخ که چقدر تنها میشوم..وقتی که فکر میکنم..با منی...من که نیستم..تو هم نباش..چه فرق میکند..تنهاییهای مرا..کدام دخترک خیابانی پر میکند..که سرفه ام..لالایی خواب کدام شبخواب خیابانی می شود...یا که عصاره وجودم..چند روزی زندگی می کند و مرگ را...کی برای ان می خوانم...
من که نیستم..تو ام نباش...
پ.ن:کم کم..کم میشوی..به همین خوابها و شب ها.. همین نیازهای هر روز...همانی که..شدی...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 2:53 توسط مهرداد
رفته بودم...زن همسایه..که امده بود سو سو بزند..بی طاقتی مرد کچل!..توده پشم...چمشش را گرفته بود انگار!
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 4:33 توسط مهرداد
حرف..دود میشود..که نشنود ..کسی...میبلعم...ترجمان سرفه های خیره...درد..چه میفهمد..هضم قرمز وجود..کسی!
پ.ن:یاوه های همیشگی..باز میگویم.. سخن...که نشنود.. کسی!..قی میکنم..سخن سرخ!
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 4:30 توسط مهرداد