تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

باید.. گاهی سکوت کنیم..شاید خدا هم..حرفی برای گفتن داشته باشد..
..زرتشت..
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 4:28  توسط مهرداد 

خدا...غریب شده این روزها..ساده کنار می ایم..با ندیدنش..دود دادنش..کشتنش!...بعضی وقتها..گاز میگیرم..جیغ بزند..بلکه بشنوم..ببینم..که هست..
بی صدا..گریه میکند به حال من..و اشکها..هر روز..غرق و غرقترم میکند...خفه میشوم..نمک سود!..سالم میماند..جسم پشمالو!..غرقتر شود..بیشتر!..و من..نمیشنوم..نمیبینم...کنار امده ام..این روزها...کافر شده ام!
پ.ن:بلا تکلیفم..خسته..دروغ گفتند ..غرق نمیشوی..اب نمک!
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 6:42  توسط مهرداد