تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

دیوونه کیه؟عاقل کیه ؟جونور کامل کیه؟
واسطه نیار به عزتت خمارم..حوصله هیچ کسیرو ندارم
کفر نمیگم..سوال دارم یه تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارم..میچرخم و میچرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم..طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جوونه نشکفترو رستمش
ویروس که بود حالیش نبود..هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود
جونه شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود
تورو به خدا بود؟
اونهمه افسانه و افسون ولش؟
این دل پرخون ولش؟
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟
خیابونا سوت زدنا شکوه به بارون.. ولش؟
دیوونه کیه عاقل کیه..جونور کامل کیه...
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست..دویدم
چشم فرستادی برام تا ببینم..که دیدم
پرسیدم این اتش بازی تو اسمون معناش چیه
کنار این جوب روون معناش چیه
اینهمه راز اینهمه رمز اینهمه سر و اسرار..معماست
اوردی حیرونم کنی که چی بشه..نه والا
مات و پریشونم کنی که چی بشه..نه بلاه
پریشونت نبودم؟من حیرونت نبودم؟
تازه داشتم میفهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر میخواد دنیا بیاد اهن و فسفرش کمه
چشمای من اهن زنجیر شدن..حلقه ای از حلقه زنجیر شدن
عمو زنجیر باف..زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیرتو بنازم
دیوونه کیه عاقل کیه..جونور کامل...کیه...
کیه...

*حسین پناهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 8:31  توسط مهرداد 

هنوزم..غول اخر تمام کابوسام تویی..

پ.ن:انگار..هیچوقت نمیخوام ببرمش!
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 4:28  توسط مهرداد 

...خستمه!..نمیخوای که پاهاتو برای من دراز کنی؟..یا که با دستای خستت..موهای ژولیدمو..تو ناز کنی؟
خستمه..اهای ننه..مثل اون روزا که پات ننوی خواب من میشد..یا که شیره تنت الکل این تنم میشد...یا که اون صدا که از دختر زشت شهر میگفت..که تو اب فرشته دید..گفت که منم!یهویی خدا رو بنده نمیشد!
..خستمه..اهای ننه!...کاش میشد که اونروزا رو بگیرم..موهای فرشترو..من بچینم!..بگمش که من سرم! تو انتری!موهای فرشترو..مفت میخری؟!بگمش چشمای من ..صورت لیلی تو بود..یا که کک مک تنت برای من.. یه ماه میموند..بگمش سیاهیات.. تو ظلمت من گم میشد..وگه نه!..نور که نبود..کی میدید..برای تو..اخه میمرد!
..میدونم که یه روزی..اب برکه غرورش میپره..یا که گل میشه و درجا میزنه!..میدونم که اون فرشته.. میپره..دختر زشت..صورتش رو میبینه!..ولی اخه دیگه اونروز ..چشی نیست لیلی بخواد..یا دلی که روی کاراش..رحم بیاد!..دیگه اونروز.. وقت غسل و کفنه..اومدی یه فاتحه..برام بده..
ای ننه..من..خستمه...نمیشد به جای قصه هات برام لالا بگی..یا که از حقیقت زندگی و ..تف سر بالا بگی؟
..ای ننه من خستمه..پاهاتو دراز کن و موهای ژولیدمو ناز...اخه جز دستای خستت کسی این تنه خمیدرو نخواست..
..ای ننه..من...خستمه....
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 4:6  توسط مهرداد 

من زندگی را دوست دارم..ولی از زندگی دوباره میترسم..
دین را دوست دارم..ولی از کشیشها میترسم..
قانون را دوست دارم..ولی از پاسبانها میترسم..
عشق را دوست دارم..ولی از زنها میترسم..
کودکان را دوست دارم..ولی از اینه میترسم..
سلام را دوست دارم..ولی از زبانم میترسم..
من میترسم..پس هستم..اینچنین میگذرد روز و روزگار من..
من روز را دوست دارم..ولی از روزگار میترسم....
--حسین پناهی--
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 3:36  توسط مهرداد 

چه غریبانه سیگار شمعها را به یاد ارزویی فرو میدهی!...چه تنها سرفه اواز تولدی سر میکنی...و چه خسته دست می اوری..بی توان از باز کردن طنابی..که خود به دور هدیه زندگیت ..پیچیده ای...

پ.ن:..و چه عاجزانه...چشم دوخته ای.به دنیایی..کوچکتر از یک کف دست...که شاید کسی..جایی..یادت کند..و نوری..لحظه ای تاریکیت را..در یابد!
پ.ن.۲:بیست و هشت مرداد..کودتای سیاه..سالروز تولدی..که نفهمیدمش..چرا....شاید..به سیاهی همان کودتا...
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1:13  توسط مهرداد