--های دادا پرش دادی رفت؟به کجا..اخه چرا؟پرشو بستیو دادی به هوا..اخه چرا؟..میدونی پاهای اون نای پریدن نداره؟یا که بال بستشم طاقت موندن نداره؟
میدونی..اخه شغالا همه جا منتظرن..یا که گرگای گرسنه نقشه ها واسش دارن...میدونی شیره داره وشکن و وارو میزنه..یا که اون سگ سیاه خیال خوردنش داره...اخه سگ لباس ادم پوشیده..یه کت سیاهو تنبون پیچیده..کروات زده میخواد فرمون بنز بقل کنه!یه کاغذ..مدرک دکتری داره!..نمیدونه سگ سگه..دریا اگه بشورتش..یا که بوی ادکلن بگیردش..
--نمیدونی.. کفتره ..بی هوش شده از بوی اون؟....پاشو بسته به هوای پارس اون..دیگه بوی جوب و دود..بدش میاد..صدای گریه و زاری..نمیخواد..نمیخواد که زیر پل ببیندت..کارتنی برای خواب..بچینتت..دیگه نون خشک و اشغال نمیخواد..بوی گوشت..حتی که لاشه..اون میخواد!..نمیخواد دستای اون گرمی دست تو باشه..تن داغ تو فقط خوراک قصه هاش باشه..اخه تنهایی اون فقط یه رختخواب میخواد..یه اتاق خالی و شاید یه جای خواب میخواد..حالا فرضم لونه سگ تو سگدونی.. توی شهر بی خبر..یه زندونی..وقتی زندون بون اون باهاش باشه..گل یاس و اقاقی..چه کارشه؟..
وقتی فاصله برات یه جرم بشه..عشق اون(تو) مایه دسته کللاشه...دیگه سوز شب براش بی معنیه..جاده و تاریکی ام سر سریه..گشنگی و آجر و رانندگی..اون چی چیه!..
حالا میفهمی دادا..پرش دادم..دفتر خاطرمو..جرش دادم..دیگه شب صدای ساز نمیگیره..سیمای گیتار من..نمیرینه!..نه که اشک من حالا در نمیاد..خوبم میاد.یاد نقاشی اون روزش میاد..من و اون رو پرتقال گردلی..که سرم داد..موند فقط یه بیدلی..حالا شب زیر پتو گریه دارم..یا که بارون که بشه..من میبارم...اما اشکم دیگه سهم این روزای اون نشد.. دلمم..پاره شدن ..کندن پرهاشم..نمرد!حالا من برای اون روز میخونم..یا که شر وشر براش..من..میبارم...
--میدونم دروغ میگی بیدل شهر قصه ها..الکلت کم شده؟یا که ادعا؟..شایدم زیاد زدیو هپروت گل میکاره؟اخه این حرفا به تو..چیکار داره؟..به تو چه که عشق اون یکی دیگس..برات نشد..یا که دستاش یا تنش..برات نمرد..به تو چه ..که شبها با کی میخوابه..یا که عشق اون..یه عادت..یا همش تختخوابو یه سرابه.. نمیدونه که هوس خودش میاد..یا که بودن با شدن..فرقه.. میزاد!..حالا اشکات توی خمره..واسه کی جم میکنی..یا که شب با خوردنش..مست میکنی؟..
میدونم..تو راست میگی اما اخه..عشق من تا عمر دارم رفته و دست سلاخه...چه کنم بجز همین یه صفحه فریاد..بجای نوارای خالی که حالا همشونم..رفته از یاد....میدونم..تو راست میگی...

+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:10 توسط مهرداد
چیزی هست واسه گرفتن..یا که خورن..یا کشیدن و پکیدن..پریدن تو هپروت؟..یا که خلسه نگاه و سردیای رو به موت؟...
نه دادا..هیچی نداریم..
پس کجاس اون سره و پکای عالی..باکسای اب اناری؟..فندکای اتمی و قاشقا و...گل قالی؟..خانومای بی حیای کوچه های پاک خیالی؟...
نه دادا..هیچی نداریم..
داش اکل کجاس ..بگو..به خدا خمارتم..نیکوتین..الکل و شهوت..همرو هلاکتم..پول که داشتم..چاکر قبایتم..ندارم..ته کشیده..همرو..دود اون چراغ جادو..نم نمک..پس کشیده!...
میدونم..یه روز که روش دست بکشی..بازم میاد..اما حالا....نیکوتین.الکل.خانوم!...بده بیاد..
نه دادا...هیچی نداریم..
تو بگو نداشته ها..من که داشتم..پس کجاس..ااخه..کجا رفت؟نکشیدیم..کی کشید..باد هوا رفت؟به خدا از اولش..فندک من گازی نداشت..پکمم سوراخ بود و ابی نداشت...خانوماش..گل قالی کجا بود؟چارقد مشکی سرشون..بابا و دوست پسرو!..هف جد و اباد پی شون!..
...
حالا جرم من نداشتن..واسه اون غضب داری؟..یا که حرفش؟.. دستاتو به هم میمالی..فلک و ترک داری؟..تو بزن..غضب چیه؟..چشماتو روی من نبند..نمیخوام..تو ام نده..ریشمو از خودت نکن...
...
ای خدا..کجایی پس..میدونی گوشه جوب زندگی چی میگذره؟..تن خسته و خمارو..اب جوبت میبره؟
نه کسی که دستشو به سوی من دراز کنه؟..یا تن خسته و اون دستای سردو..ناز کنه...
...
..نه دادا..چیزی نداری..میدونم..کر شدیو هپروت..دستای خیالیتو..به سوی من نمیگیره..یا چشات تنها غضب.. برای من خوب میچینه...
باشه اما..ای خدا..باشی نباشی..به خدا هلاکتم..مردم اما..تیکه تیکه..چاک چاک..برایتم!...
پ.ن:خداوندا..نگیر..انچه دادی..نداده هایت را..نمیخواهم!
پ.ن.۲:تو دیوونگی یه شب بی مهتابم..میشه شاعر شد!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 4:18 توسط مهرداد
دور دورهای همیشگی..خستگی..پوچی...دخترک.. لپ لپ میخواست..از تمام زندگی..من فال..سیگار...
عشق بازی ..جوانی..شراب...نداشتیم..هیچ کدام...رفت کنار فالهای همیشگی...مثل تو..کم کمک جا کم میاورم!...پر شده..رخش سیاهت..فالهای لوله...
دخترک لپ لپ میخواست..من..نشانه ات ..در فال..او..شاید خنده ای..دادمش..ندادتم!..
دخترک..میخندید..تبسمی..یاد تو..گل نداشت..بگیرمش..فال های همیشگی..گرفتیم...مثل همیشه..شاید..نشانه ای..یاد تو...
پ.ن:عادت کرده ام..دخترک فال فروش.. چهار راه......فالهای لوله..یاد تو...
پ.ن.۲:"بی تو نه بوی خاک نجاتم داد..نه شمارش ستاره ها تسکینم..چرا صدایم کردی..چرا؟...سراسیمه و مشتاق..سی سال در انتظار تو ماندم و.. نیامدی..نشان به ان نشان..که دو هزار سال از میلاد مسیح میگذشت.. و عصر..عصر والیوم بود..و فلسفه بود..و ساندویچ دل و جگر..-حسین پناهی-
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:52 توسط مهرداد