تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

پکهای اخر را ..نمی فهمی..مثل جعبه دوم سیگار.. به بعد...میروی ..به ماوا اصلیت..
نگاه ..مثل..تمام زندگی..توده های سیاه.. زردشان می کنی..شاد شوند..زندگیت....

پ.ن:شلنگ را که باز کنی..توده های سیاهند..بالا می ایند.. باز..حرام نکن..پکهای اخرت!
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:53  توسط مهرداد 

نشسته بودم..کنار جوب..انگار نه انگار..که روزی..تو هم..بودی..همین نزدیکی..نه باد بوی تو..نه یاد..دستهای سوراخ..از سوزن..بوی دود..تلالو اشک..دخترکان هاج..پسرکان واج!
نشسته بودم..کنار جوب..زل به صفحه سیاه..صدای همیشگی..خاموشی...
خسته شدم..زمین تخت شد..نگاهها..رو انداز..خوابم برد..که امدی..خالی از درد..که ساختی..که ساختند..که نخواستی ..دوا شوم..که مردی..که مردم...
گرم شد..کنار زدم..کور شد..جیغ بود..کر شدم..
پسرک ناجی..دخترک کور..دست به دست..
نشسته بودم..کنار جوب..خوابیده بودم..مرده بودم..باد بود..دود بودم..بوی من..یاد تو...

پ.ن:"رفتی عاقبت که بی تو دق کنم..پیش عکست شب به شب ..هق هق کنم..بگو دستات توی دستای کیه..بگو سطر اخر..قصه چیه.....من هنوزم با توام..مثل قدیم..مثل اون شبا..که پرسه میزدیم..ما هنوزم عاشقی رو..بلدیم..."

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:44  توسط مهرداد 

میزی برای کار..کاری برای تخت..تختی برای خواب..خوابی برای جان..جانی برای مرگ..مرگی برای یاد..یادی برای سنگ..این بود زندگی....
--حسین پناهی--
پ.ن: اینروزها..دخترکان گل فروش را میزیم...اسکناسی برای او...اشکی ازان من...یاس زرد...هنوز گوشه اتاقم را.. گریه میکند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:44  توسط مهرداد