تو خسته ای.من..خسته تر.هر روز..مرده تر..کشسته تر..خودکشی تر!..مگر.. یادت نمی اید..بهار که رفت..دیگر نیامد..فردا هم نمی اید..چهار روز دیگر هم!..چه خانه تکانی!؟..همه جا..یخ زد..ماند..زمستان..همه را..من هم.. یخاندم!..ماندم..تنها..تنهاتر..پاکت سوم سیگار..بود!..خس خس سینه هم..اشک سه صبح..اتوبان و باد سگ کش!..من را هم!سگ دودی!..فندک روشن لا خاموش..بی بنزین!.زیپو لعنتی بی سهمیه!..دلم..همان گاری قدیم را ..که طول میکشید..این اتوبان لعنتی..که تو بودی!..نه این سیاه رم کرده..که فشار میدهی..میرود..تندتر!..زود..تمامش میکند..مثل سیگارهای من!..که فقط فرو میدهی..زوزه شان میماند..موتور و سینه.. هو دودشان!...
تو خسته ای..من..خسته تر..از همه این اهن پرستها..سواری میخواهند..دراز طویلش را می دهم!..میبردشان..اسمان!..بعد اضافه!..یا کاغذ پرستهای نکبتی..که عقلت..میشود تعداد صفرها..یا مهر رویش..که میگوید..چه خری میشوی..برای سواری!..ساخت کجا!
..حالم..بد میشود..از تمام عینک به چشم های ریش بزی!....میگردند..یکی را..و تو را!....از خودم..انروزها..که سر تکان میدادم..مثل همان بزغاله ها..که انگار ریششان را گرفته اند..میکشند پایین!که تو راست میگویی..که خودم را..می کشندام..که تو..زنده شوی!...که کفتار بودم..جسدت را داشتم.. الان..پاره پاره!و تو..که تا می امدی.. تکه هایت را جمع کنی..تمام میشد..این زندگی نکبتی!..و فکر میکردی..چقدر خوشبختی!..و من..چقدر قوی!
پ.ن:..همه را..تو کردی..که می کنی..نگو دیوانه..نگو ماه دیده ای باز!..نگو که میخوری..قرصهای کوفتی لعنتی را..که خونت..بالا نمی اید..نمیریزد..به سینه من..که میمیرم..انگار خون من!..مگر قول ندادی..تو من باشی..من تو..امانت دستت..که نه اب و روغن پس دهی..نه دود!..که بخوابی..خواب ببینمت!..که بروی..برگردی..بشوی ..من!....برای دلخوشی..؟..که گوشت..درد میکرد از عربده..یا گربه اب شور گریز....
پ.ن.۲:سپدی..دروغ مادربزرگ بود..در اخر قصه اش..که شب..از ترس..نشاشی..به زندگیش!..ما که ریده ایم..به این زندگی..تو هم!..و او دیگری!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 8:26 توسط مهرداد
می ایند همه..میروند..بی خبر..ما میمانیم..خودمان..تنها...اتفاقها..نمی افتند..ما می اندازیمشان..با سر..انقدر محکم..که بلند هم.. نمیشوند..خون..به جای باران..خوی..به جای اشک..نه چسبها چاره میکنند..نه مامها و عرقگیر!...
پ.ن:میمانی..میمیری..غرقه...متافن..از بوی خوی و خون...
پ.ن.۲:"بعضی وقتها..برای بیشتر موندن..باید رفت..".......*چرچیل
..اما..تا کی؟...خ ستم..تمومش کن...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:13 توسط مهرداد
هنوز هم..نگاهم به ان قلب زرد و سینه سفید ..خشک مانده..اسمان میدانست..زردی میماند و..سینه سیاه..گریست.. که سیاهی بشوید..مرا..با خود برد....تورا..با سیاهی و..برق زر....
پ.ن:..سیاهی مرا..باران نشست..کم رنگ هم نشد،با برق زر...همه را..حل کرد..به خود!
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:43 توسط مهرداد
|