تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

..دخترک..رقص می پژمرد..من..گریستم..ریشهایم..خندید!

پ.ن:ارمغانت ترس..توشه ات..نابودی...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 3:16  توسط مهرداد 

شده ام..لگن مستراح!...می ایند..خودشان را خالی میکنند.. مرا..پر!..لبریز میشوم...همه جا..بوی تو را میگیرد!....
پ.ن:...باز هم..گذاشتی مرا..رفتی..ان دورها..نه صدایت را شنیدم..نه رویت را...
پ.ن.۲:..ماه را..شقه کردم..دریا..نورانی شد...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 17:13  توسط مهرداد 

تنها..نمیماند..تنها...میمیرد...مثل..من!

پ.ن:کوچکتر که بودم..یادمان دادند..فعل...مطابقت میکند.. با فاعل!..هیچکس..یاد نگرفت!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:18  توسط مهرداد 

تفریح جدیدی پیدا کرده ام..میروم..مینشینم...زیر درختهای نه چندان پیر همین نزدیکی..به قول پدر چپق ! را..بار میزنم..دستانم را باز میکنم و به وسعت تمام سیاهیهایم..دود میمکم!..پیرمرد می اید.. نگاه میکند..نمیگوید..حتی.. روزگارت..میشود مثل من..یا خس خس سینه ات..عمیقتر..پرنده درخت را هم..میپراند..که هاله های دود..مستشان میکند..میروند..مینشینند..به اغوش دیگری!...
پیرمرد می اید..گویی به اینه..لحظه ای درنگ میکند..و..میرود...
...
خود را میبینم!...نه!...نمیبینم..دیگر..چهره ای نمایان نیست..روزهاست..از هاله های دود هم که بگذری..از تار پود موها هم که گذر کنی..جز سیاهی.. راهی نمیبری...
...
حالا..اینروزها..میروم..مینشینم..زیر درختهای نه چندان پیر همین نزدیکی...به قول پدر چپق را بار میزنم...نگاه میکنم..به سیاهی..و به  اتشی که میگسترم.. در حفره!..می اندیشم..به خود..که میسوزم.. در ان..به تنهایی...!
...دود میمکم...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 19:8  توسط مهرداد