Recluses Of Night
|
|
تفریح جدیدی پیدا کرده ام..میروم..مینشینم...زیر درختهای نه چندان پیر همین نزدیکی..به قول پدر چپق ! را..بار میزنم..دستانم را باز میکنم و به وسعت تمام سیاهیهایم..دود میمکم!..پیرمرد می اید.. نگاه میکند..نمیگوید..حتی.. روزگارت..میشود مثل من..یا خس خس سینه ات..عمیقتر..پرنده درخت را هم..میپراند..که هاله های دود..مستشان میکند..میروند..مینشینند..به اغوش دیگری!...
پیرمرد می اید..گویی به اینه..لحظه ای درنگ میکند..و..میرود...
...
خود را میبینم!...نه!...نمیبینم..دیگر..چهره ای نمایان نیست..روزهاست..از هاله های دود هم که بگذری..از تار پود موها هم که گذر کنی..جز سیاهی.. راهی نمیبری...
...
حالا..اینروزها..میروم..مینشینم..زیر درختهای نه چندان پیر همین نزدیکی...به قول پدر چپق را بار میزنم...نگاه میکنم..به سیاهی..و به اتشی که میگسترم.. در حفره!..می اندیشم..به خود..که میسوزم.. در ان..به تنهایی...!
...دود میمکم...