من..تو..سگ پاکوتاه و نوشته های لعنتی...اشک عاشق مرده و..خس خس سینه من...
پ.ن:..مجالی ماند..می ایم..مینشینم کنارت..به وسعت تمام ناگفته هایم..حرف میزنم..میگویم.. اینها..همه توهم قرص های پیرمرد لازور بود..با چشمهایش..حقه میکرد..
می امد..مینشت کنارت و میگفت..بخند..نگاه تهی نمیخواست..با قرصها..پرش میکرد!..نمیدانست..مرگ می اورد و..اشک عاشق مرده...
پ.ن.۲:کجا دیده ای..دیوانه ای را..به دار کنند..بی دارو!...داروباش..به اندازه تمام ان قرصهای سیاه کوچولو..تو..بزرگترشان!
پ.ن.۳:اب ریه...به دکتر نگفتم..همه اش..همان اشکهاست..بیرون نراندمشان...
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 3:0 توسط مهرداد
...باور میکنم..بیا..در چشمانم نگاه کن..و بگو..دوستت ندارم...بگو که شعرهایت..ازان دیگریست..که اشکهایت را..سر خانه دیگری میریزی..که دستانت..با گرمی دستان غریبه منفور.. گرم میشود!..که بوسه های بیشرم کوچه های خلوت..طعم لبان مرا نمیدهد...
ارزویت را نمیخواهم..مگر ارزو..گرمی می اورد..یا دستمال میشود..برای گله های اشکم؟..باور نمیکنی؟..ازان سگ چشم سپید بپرس..اینروزها..نمک میخورد و اب نمک قی!..
بیا و بگو..به خدا..میروم..میروم..همان خیابان درختی قدیم..با موشهای سگ خورش..بالا و پایین میکنم..که دیگر..سگ چشم سپید هم..درد نکشد!..میروم..مینشینم کنار اشنای پیر قدیمی..باز هم..سهیم میشوم..در کارتنهایش..و او..سیگارهای مرا...
انوقت..میمیرم..اصلا..چه فرقی میکند..مرده ام..بویش را هم که شنفتی..در تنت!..تیغ هم..نمیخواهد..کلامت..بس است...
...نیایی..نگویی..تمام فاصله ها را..با سگ چشم سپید پاکوتاه..پیاده طی میکنم..می ایم..مینشینم.. زیر همان پنجره برفی..که بچه ها..گوزن بازی میکردند..چوب به دست!..و من..نگاهم به پنجره بسته خانه تان!..
تاب بوی جنازه و زوزه سگ را داری؟بسم ا...
..
بیا..به خدا..هزار سال هم که فاصله باشد..پل میزنی..با خنده ات....
پ.ن:گفته بودم..بی جنبه تر از اونیم که...همیشه همه چیزو..به خودم میگیرم!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 2:38 توسط مهرداد
انگار صدای خودم بود..با پس زمینه نگاه تو..سیاهی همیشگی..سپیدی..از دور!...
چشمانم را که باز کردم..اتاق همان بود..دیوارهای نیمه اجر گونی پوش..و تو..که از ان بالا..افتاده بودی..بالاتر..سرت.. خونی نبود..اصلا..هیچجایت خونی نبود..همان دامن سپید بود و..همه گفتند..مرده ای..باور نکردم..اخر..کسی گریه نمیکرد..بجز..من...
دست تو بود یا همان کودکی که میگفتی...نمیدانم..کمد..باز شده بود..همان که سپید بود و رنگش کردم..به سیاهی چشمانت..
..مادرم دوستش نداشت..سرم را برمیگرداندم..انداخته بودش.. به قعر سیاهی..جرات نداشت ..گم و گورش کند!..میگفت..گازت میگیرد..هار شده ای!..یا یه همچین چیزهایی..چه فرقی میکرد..مادرم..دوستش نداشت..نه اینکه تورا!
از ان دور..ازان ته..صدایم میکرد..انگار..تو بودی..شاید هم..من..نه..تو بودی..خماری چشمانش....
...
چشمانم را که باز کردم...شب..سگ چشم سپید و من..تو..دستان حلقه و تن لولیده!...
گاز میگرفت..هار شده بودم..کور..دستانم..محکمتر میفشرد...
پ.ن:مادرم..راست میگفت..اصلا..همیشه راست میگفت..مثل ان روز..که صدای من بود..جیغ تو..جیغ همه..همه که خندیدیند..گریه ام گرفت...مادرم فهمید..کات اخر را..او داده بود..من..فاصله..تو..
و تو که پرت میشدی..بالاتر..شاید..من..پایینتر...همه گفتند..مرده ای..باور نکردم..اخر..هیچکس..گریه نمیکرد!...
پ.ن.۲:واحد..هیچوقت گریه نکرد...چشمان مرا میلیسید..چند وقتیست..فشار خون گرفته....
پ.ن.۳:مادرم..دوستش نداشت!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:52 توسط مهرداد
بند کفشهایم را که بستم..گفتی..نرو..نمیدانم..ندیدی..یا فکر نکردی..چقدر سخت..میبندمشان..امدی بازشان کنی..سخت بود!دومی ..کور شد...!
ماندم.. یک لنگه پا...
بند کفشهایت را که بستی..گفتم..نرو..گفتی..تا گره کورت را باز کنی..امده ام..ندانستم..زیر دامن سفیدت..لنگه کفشم را..پنهان میکنی!...
حالا..روزهاست که نه گره کورم باز شده..نه تو بازگشته ای...خودت میدانستی..چه گره ای.. به پایم میزنی!..
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 4:18 توسط مهرداد
انروزها..مادرم قصه میگفت..از پیرزن و کدو!..که با هزار کلک..از گرگ و شیر و روباه..میگذشت..وعده میداد به چاقی!..برگشتنی..مینشست آنتو..به امید انقراض نسل گیاه خوار!...
..پیرزن که رفت..من ماندم و کدوی شکسته...امده ام..با پای خود..نه وعده ای دارم..نه وعیدی..!پیشکش...موهایش را که بکنی.. میماند..تکه استخوانی..به دندان بکش...
پ.ن:سخت بود..همه را..کز بده....
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 5:38 توسط مهرداد
..تو چشم میگذاشتی..من..پیدا میشدم..همان دور و بر..که شاید..توهم نبودنم هم.. لحظه ای نیازاردت..و تو..میخندیدی..به حماقتم..که فکر میکردی..به گمانم..پاهایم را..از پشت پرده توری خانه تان..نمیبینی..یا تن خمیده ام را..زیر قالیچه افتاب خورده ان روزها..که بی ابر بود..نه مثل این چند روز!..که گله گله..برف میریزد!..و افسوس میخوردی..به ان پسرک دست و پا چلفتی....
..امدم که بگویم..که ثابت کنم...
..یادم نمیرود..انروز را..که چشم گذاشتم..و تو..گم شدی..هیچ جا..پیدایت نکردم....گم شدم!
پ.ن:شبها..زیر پتوها سرک میکشم..روزها..پشت دیوارها...مجالی بماند..پشت پرده های اشک...
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 17:48 توسط مهرداد
با امدنت!..مرگ را هدیه ام کردی..دستم..کوتاه شد از دنیا..روحم را ..به تو دادم...
پ.ن:و این..تنها هدیه ام..
پ.ن.۲:دردم نهفته به ز طبیبان مدعی...باشد که از خزانه غیبم دوا کنند...
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 3:5 توسط مهرداد