هفت..نقطه..همه را پاک کن..سه نقطه هایی..از وسط خط!..
پیرمرد را بگذار...دستهای گرم را هم!...پل سیاه و شعله های قرمز..انها را هم..به اخرش..همه را..در هاله ای از..دود سیگار!
پ.ن:..و بهشت را...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 2:52 توسط مهرداد
از دیوانه تر به دیوانه...نقطه!
من خوبم نقطه!..اینجا..همه خوبند..نقطه!..هوا هم..ای بدک نیست..دود میخورانیم..دود میخوریم..تنها..هوای دلم..کمی گرفته..شاید..مال این سیگارهای بی دریغ!..نقطه!..سر خط هم..نداریم..جنون من..پایان خط تو بود..و من..نقطه!..دیگر..نه از پایان بگو..نه از ان گورکن پیر..که روزهاست..خود به خاکش سپرده ام..نقطه..
پ.ن :
"آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند.."
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 2:31 توسط مهرداد
تیرگی می اید..دشت میگیرد ارام..قصه رنگی روز..میرود رو به تمام..شاخه ها پژمردست..سنگها افسردست..رود مینالد..جغد میخواند..غم بیامیخته با رنگ غروب..میتراود ز لبم قصه سرد:دلم افسرده درین تنگ غروب...---سهراب---
پ.ن:پیرمرد..کارتنهایش را با من قسمت کرد..من..اخرین باقیمانده های سیگار...
پ.ن.۲:چیزی از شارژ اینم نمونده...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 5:28 توسط مهرداد
هیچ وقت از پیدا کردن یه شکلات..ته جیبم..اینقدر خوشحال نشده بودم!
پ.ن:جیره بندی سیگارا جواب داده..هنوز دارمشون!..هنوز..زندم!
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 14:6 توسط مهرداد
صبرم تموم شد..زدم بیرون..ازون خونه ایکه دیگه ..تک تک لحظاتش..برام شده بود عذاب...تنها چیزایی که برداشتم..گیتاربود و لپتابم..سهم من..از تمام اون زندگی...اخرین هزاری ته جیبمو..یه پاکت سیگار خریدم..و الان..
تا کی دووم میارم...نمیدونم...
پ.ن:یاد دخترک کبریت فروش افتادم...کبریتای من..نخای سیگارمه...سرده!
پ.ن.۲:یاد ان شب و ان شهر غریب نکبت زده..خیابان خوابی..و سرمایی که..
پ.ن.۳:پایتخت...سیگار..نوشته..من..سرما..وایرلس..تنهایی... و تو..که نیستی..
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23:39 توسط مهرداد
به خورشید که نگاه کنی..کور میشوی!..دیگر..نه نورش را میبینی..نه..تاریکیش!
به خورشید که نگاه کنی..همه چیز..میشود..همان نگاه اولت....
پ.ن:و تو..چه میدانی از معنای واژه ها...
پ.ن.۲:هوگو..دروغگویی بیش نبود..بگذار ژان وال ژان.. عاشق کوزت بماند!..من..مجنون تاریکی...
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 4:38 توسط مهرداد
چهره ام..مقبره نگاههای دیروز..به یادگار..هرکدام..رشته ای سیاه...صورتم...کشتزار سیاهی....
پ.ن:زشت یا زیبا..اینروزها..دیگر...هیچ نمیبینی....پشمهایم!!!...رخ میپوشانم!
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 5:2 توسط مهرداد
سومین اذر..سومین اذری که اینجا..شده همه چیزم...پنجمین سالی که...خودمو روی یه صفحه مستطیل..خالی میکنم!
سومین اذر..سومین پاییز..که معناش جز انتظار منتج به مرگ..چیزی نبود..چه فرقی میکنه..وقتی که تابستون فصل جداییت باشه...زمستون تیر خلاصیت و بهار..یه واژه غریب حذف شده از زندگیت!
پ ن:...دلتنگم..دلتنگ اون تابستونای گرم..که هرروز بچگی..به امید اومدنش..انتظار میکشیدم..دلتنگ اون پاییزی که بعد سه ماه بیکاری!..به امید روز اول مهرش...له له میزدم..اون زمستونی که ..واسه یه گلوله برفیش..منتظر میموندم..و اون بهاری که...واسه مقلب القلوب اول سالش..جون میدادم...
دلم..بد جوری تنگه...
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 5:59 توسط مهرداد