تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

و تو را..میبینم..و خود را...تا صبح..گریستم!..
بالشم..بوی نا و نمک..خجلت ضعف را..توانم نبود..که بارها..مرده ام..به جرم احساس...بهانه میکنم..پیشابه ای..که اینروزها..جرم شب ادراری..کمتر از شاعر مسلکیست!
 

پ.ن:یاد کودکیهایم می افتم..که میترسیدم..میدویدم..پشت دیوار..و صدای گرم مادرم که میگفت..اینها..فقط..فیلم هستند!...حالا میبینم..انها...حقایقند..و ما..فیلمسازانی بازیگر!..
کاش..باز هم..میدویدم پشت دیوار.. مادرم میگفت..اینها..همه فیلم هستند...و دیگر..نمیگریستم!

پ.ن.۲:original sin... تنها...تو بازی نمیکردی...و من.....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 4:43  توسط مهرداد 

هستی..بی انکه کسی باشی ..که دیگران..نتوانند!..تو..مرده ای...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 18:1  توسط مهرداد 

شده ام.. ادمک کوکی ماشینی!..کار..خواب..دانشگاه..خواب..کار...

پ.ن:فنر های کوکم..روزهاست که زنگ زده..اهسته اهسته..می ایستد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 17:55  توسط مهرداد 

ساعت که از دو گذشت...درب را..اهسته باز میکنم..نیازارم..خواب گرم مادرم را..مینشینم..پشت گاری خاطره ها...در جستجوی..خیابانهای تاریک..ساعت که از دو گذشت..نهیبی به یابوی پیرم میزنم..زیر همان پل قدیمی..لیوانی چای..به یاد گرمای دستانت..و سیگاری..به هرم نفسهایت..اولی را برای تو روشن میکنم..دومی را..برای خودم..و سومی را...همه را..لا جرعه سر میکشم..به امید گرمایی دور ..که شاید اب کند..یخ نگاهت را..ساعت که از دو گذشت..اتوبانها..خالی از تو نیست..مجالی باشد..می ایم..زیر پنجره خانه تان..تاریکی را..قسمت میکنیم...همه..سهم من!
ساعت که از دو گذشت..پاکت خالی سیگار را..با تمام خاطره هایم..مچاله میکنم..می سپارم..به دست باد!..شاید..زیر پایت..کامهایم را..لگد مال کنی..لبانم..روزهاست..که خشکیده!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 3:6  توسط مهرداد 

باز هم..دق الباب کردی و تا امدم بجنبم..رفته بودی...اب پشت پا نداشتم..اشکهایم..بدرقه ات شد..
حالا نمیدانم..قهر شوری چشمانم شدی..یا کینه فقر بی ابیم..که روزهاست..باز نگشته ای!...

پ.ن:۸۰.۱۹۱.۱۴۴.۱۰   و من هنوز.. زنده ام!
پ.ن.۲:اب چشمانم..خشک شده..میروم..اب از دریا عاریه کنم!
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 3:37  توسط مهرداد 

کیمیا نمیدانم..که خاک را..طلایی به پایت ریزم!..تن خسته ام..فرش زیر پایت..سیاست ندانم..که قدرتت دهم..اوج گیری..به بالا..شانه های خم شده ام..نردبان زیر پایت..بی بهره ام..از زیبایی..که افتخاری باشم..به همنشینی...به دنبالت می ایم..به بیگاری..

پ.ن:قلبی دارم..دنیا را..با خونش نقاشی کن...جسمی..بدیهایش را..سیاه کن..و روحی..برای خاکستری روزهای بارانیت!
پ.ن.۲:و تو..چه دانی..که خداوندگارم..کیست..که ارامشم را..تنها اوست....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 14:9  توسط مهرداد 

هنوز هم..شبها..به یاد معصومیت از دست رفته ای میگریم..که روزهاست..تنهایش را.. فریاد میکند!..گوشی که نیست..چشمها را هم..بسته ام..غرق شده ام..در ظلمات..با تو!..و تو..که فکر میکنی..اینجا..انتهای اسمان است..و من..شهابی که هرروز..دورتر و دورتر میشود!..نمیبینی..ماهی گشته ام..پنهان..در دورترین مدار جاذبه ات...و هرروز..سیاه و سیاهتر..که نیازارمت..با دیدنم..که گم شوم..در سیاهی سایه ات...و تو..انقدر بتابی..که ذوب شوم..پس از سیاهی..

پ.ن:سالها که بگذرد..جذب جاذبه ات میشود..غبار ذوب شده تنم!..میشوم..تکه ای..از تو!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:33  توسط مهرداد