گم میشوم..نه فریادی..نه کلامی...نشانیت را..از نسیم جنوب هم.. نمیپرسم...
پ.ن:کاش.. گردباهای جنوبی..دوره ام نمی کردند!..لا اقل..بلندم میکردند..می بردند، انجا که دیگر..هیچکس نبود...نه انکه هرروز..دردها را..از هرجا..از انجا!بیاورند..اینجا!..بکوبند..بر این سر صد سودا و بی انکه..رهایم کنند!دوره..از سر گیرند!..
کاش اینقدر..سنگین نبودم!
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:1 توسط مهرداد
تو..جسمت را اتش زدی.. من..روحم را..خاکسترت..روزی...خاموش میشود.. من..همچنان..میسوزم..
هر روز..عذاب میکشم!
پ.ن:خاکسترت را..به دست باد بده..ان دیگر..سهم من است...
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 10:50 توسط مهرداد
بین من..و تو..یک وجب ..فاصله است!
پ.ن:چه فرقی میکند..روی نقشه!مقیاسش را..خط میزنم!
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:57 توسط مهرداد
باور کرده ام که زمین..گرد نیست..اما..هنوز نفهمیده ام..چرا..انروزها که میروی..بی نشانه..پرت نمیشوی..از انور..کنار من!
پ.ن:بپ پر!..میگیرمت...
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:32 توسط مهرداد
سرباز پیک..اخرین برگی بود که رو کرد...آس دلم رو..بریده بود!
پ.ن:حکم سیاه...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 5:32 توسط مهرداد
لعنت.. به تو..لعنت به من...مردها..گریه نمیکنند..میگذارند شوری اشک..دلشان را..بخشکاند!
پ.ن:کی گفته دو خط موازی همو قطع نمیکنن؟..مگه نمیگن تا نهایت...تو نهایتو دیدی؟!
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:51 توسط مهرداد