تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

گم میشوم..نه فریادی..نه کلامی...نشانیت را..از نسیم جنوب هم.. نمیپرسم...

پ.ن:کاش.. گردباهای جنوبی..دوره ام نمی کردند!..لا اقل..بلندم میکردند..می بردند، انجا که دیگر..هیچکس نبود...نه انکه هرروز..دردها را..از هرجا..از انجا!بیاورند..اینجا!..بکوبند..بر این سر صد سودا و بی انکه..رهایم کنند!دوره..از سر گیرند!..
کاش اینقدر..سنگین نبودم!
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:1  توسط مهرداد 

تو..جسمت را اتش زدی.. من..روحم را..خاکسترت..روزی...خاموش میشود.. من..همچنان..میسوزم..
هر روز..عذاب میکشم!


پ.ن:خاکسترت را..به دست باد بده..ان دیگر..سهم من است...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 10:50  توسط مهرداد 

بین من..و تو..یک وجب ..فاصله است!

پ.ن:چه فرقی میکند..روی نقشه!مقیاسش را..خط میزنم!
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:57  توسط مهرداد 

باور کرده ام که زمین..گرد نیست..اما..هنوز نفهمیده ام..چرا..انروزها که میروی..بی نشانه..پرت نمیشوی..از انور..کنار من!

پ.ن:بپ پر!..میگیرمت...
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:32  توسط مهرداد 

سرباز پیک..اخرین برگی بود که رو کرد...آس دلم رو..بریده بود!
پ.ن:حکم سیاه...

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 5:32  توسط مهرداد 

لعنت.. به تو..لعنت به من...مردها..گریه نمیکنند..میگذارند شوری اشک..دلشان را..بخشکاند!

پ.ن:کی گفته دو خط موازی همو قطع نمیکنن؟..مگه نمیگن تا نهایت...تو نهایتو دیدی؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:51  توسط مهرداد