تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

بر فرض که مرا.. بر کفن کردی..در گور...با تن عریان خود..چه میکنی؟
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:2  توسط مهرداد 

زندگی..دوطرفه تر از انیست که فکرش را می کنی...تریلی هایش..به سمت تو..نور بالایشان..در چشمت!...

پ.ن:راه فرار ندارد..یا باید..چشمانت را ببندی و له شوی..یا..باز نگهشان داری و..کور! یکی را..باید انتخاب کنی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 2:8  توسط مهرداد 

فرزند ققنوس..از اتش جسم او جان میگیرد..فرزند من..از اتش روحم!

پ.ن:حس مادریو دارم که بچه شو..سر زا از دست داده!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 3:22  توسط مهرداد 

حالا..باور کرده ام..که زندگی..هیچ نیست!..نه احساسی که سالها..به سخره اش  میگرفتی..و نه..منطقی که روزهاست..مثل خوره..تک تک ذرات وجودم را..میخورد!..زندگی..بازی با احساس دخترکان عاشق و.. دور محال منطق توست..زندگی..کاغذهای سپید دفتری است..که تک تک سطرهای نانوشته اش هم..با تو..حرف میزند..رد اشک کودکانی است..که بی خواهشی..روحت را..جسمت را..و تمام وجودت را..میبلعند..و تو..انقدر..بد مزه ای..که با درد..قی میشوی..بر میگردی..به همان ..دور محال..! و لایه لایه..نیم..حضم شده..در بذاق احساس..یا منطق دیگری..

پ.ن:زندگی..نه فکر میکند..نه عمل!..ساخته حرف بی دستانی است..که زیر پا..لهت میکنند..و ملاتی میسازند..برای ویرانی!
پ.ن.۲:و تو..می اندیشی..و روزها..به  اندیشه ات..میگذرد..بی انکه..بگذرانی...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 2:6  توسط مهرداد 

تو..خسته ای..من..مرده!..فرق ما..معنی واژه ها نیست..
حالا..من..روحی دارم..که پرواز میکند..
و تو ..انقدر خسته ای..که جسمت هم..بی حرکت است!
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 4:57  توسط مهرداد 

کاش یه روز نفهمیده بودی که همه چیز..مثل یه حباب..پوچ و تو خالی بوده..
اونوقتی که یه حباب..یه حباب تو خالی...اونقدر دلتو گنده کرده..که وقتی بترکه..تنگیو تنهاییش..بد تو ذوق میزنه!
پ.ن:کاش..یک روز..یک ساعت..باور میکردی..نوستراداموس..دروغگو نبود.. فقط..بیشتر از اندازه..دورها را میدید!
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 4:53  توسط مهرداد 

شهر..همان بود..بی هیچ اضافه ای..خیلی وقت است که حتی.. چیزی...کم دارد!

پ.ن:باز گشته ام....کمبودهایم..بیشتر!غمم..افزونتر...خاطراتم..پررنگتر..بی هیچ..اضافه ای!
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 15:25  توسط مهرداد 

شب..سیاهتر..چشم کورتر..دیروقتیست که باران نباریده..سنگ..سنگ میزاید!..
خورشید..فانوسی رو به افول..بازیچه کوردلان شب غریق!چه سود نور ..سیاهی دل را..بی دریچه است..

پ.ن:تیماری که نباشد..زخمهایت..کبره میبندد..میمانی..باز هم..بی روزن!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 3:50  توسط مهرداد 

سودای جاده های بی چراغ.. سیگارهای بی پایان..و ترنمی که.. یاد تو را زنده میکند..

پ.ن:فقط چند روز..بی تو..بی من..بی هیچکس..میخوام گم بشم..شاید خودمو پیدا کنم...

پ.ن.۲:میروم خسته و افسرده و زار..سوی منزلگه ویرانه خویش ..به خدا می برم از شهر شما..دل شوریده و دیوانه خویش..می برم تا که در نقطه دور..شستشویش دهم از رنگ گناه..شستشویش دهم از لکه عشق..زین همه خواهش بیجا و تباه..می برم تا ز تو دورش سازم..ز تو ای جلوه امید محال..میبرم زنده به گورش سازم..تا از این پس نکند یاد وصال..ناله می لرزد می رقصد اشک..اه بگذار که بگریزم من..از تو ای چشمه جوشان گناه..شاید ان به که بپرهیزم من.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 3:36  توسط مهرداد 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:34  توسط مهرداد 

اینجا..هر شب..اسمان رنگ سرخ میگیرد.. هرروز..کودکی به اسمان!
اینجا..زندگی سیاه است..مرگ خاکستری..و حد فاصلش..سرخی چند روزه استنکاف!!..

پ.ن:اینجا..فراموشی را..به تکه های زرد دوا میکنند..یا به سوزنهای سپید!
+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 2:30  توسط مهرداد