تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

تولدم...مبارک!..گرچه هنوزم نفهمیدم..تولدی که اسم کودتای سیاهو روش گذاشتن..چجوری میتونه مبارک باشه!...
پ.ن:تنها..سیاهیو ازین روز به ارث بردم...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 1:16  توسط مهرداد 

جنون را ..تبعیدگاه میشماری..بهشتیست..و زایشت..در حصاری شیشه ای..به سنگ بتوان شکست..مرا..دیواری اهنی!و ایمان داری..به عشق.. از دست میرود..با اخرین قطرات باران..وقتی که امد..و گلی..نرویید در این خارزار تن!..خاک..باقی مانده تنها گریزگاه..و اتش..خانه روح!..بی دیوار..به وسعت ابدیت..
اختیار..واژه مضحکه ای ..در دست منبر نشینان!..که تقدیر..حکمت..بهانه..نقضهای بی اعلان!..اعتقاد..مرده در تابوت پیر سگان بی ارباب..که خداوند را..به تکه نانی میشناختند و عدالت را..به قلاده ای اهنی!..
..
..
پ.ن:چه میگویی..ایجا..کسی صدایت را نمیشنود..میخواهی،انسان بمان..من..واژه..من..نقطه..من....که انسانیت..تنها..بود و نبود بیست و پنج گرمی وجودت..در میان مردمان این دیار!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 4:27  توسط مهرداد 

شبها..درب خاطراتم را باز میکنم..جز صدای گریه ات..و صدای سازی که روزهاست ..خشکیده!...
میشکنم..ازین بی ابی..   
شبها..کابوسهایم را به روز میسپارم..که شاید..روزی..رویایی شود!...
..مرگم را به خاک میسپارم!زنده میشوم..از ان صدای نا هنگام..که تا صبح..امد و..رهایم کرد..ازین جسم بی اثیر!..
چه سود..که شبها..زود روز میشود...و تو..تاریک..نور..میسوزاندت!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 3:50  توسط مهرداد 

سرت را که روی سینه ام بگذاری..چاقویی برمیدارم..میبرم.تا خرخره!..انوقت..نه سیگارها طعم گس لبانت را میدهد..نه لبانت..تلخی سیگار..

پ.ن:رنگ را که.. روزهاست ..به تاریکی فروخته ام..مزه اش هم..بی مزه!..چه اهمیت دارد..وقتی..تمام وجودت..میشود..ازان من!
پ.ن.۲:لب به لب که شوی..همه چیز..میشود مثل روز اول..
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 23:5  توسط مهرداد 

دیگر..صدای ساز هم..فریادهای دل را.. فرو نمینشاند..همسو شده اند...

پ.ن:تمام دربها را هم که ببندی..باز هم..احمقی هست که شکایت کند..ازین صدای لاکردار!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 0:56  توسط مهرداد 

بعضی وقتها..سکوت فاصله میسازد و گاه..نزدیکی..میان دو تن..حرفی که نیست..دلها.. سخن میگویند!..بعضی ..دیگر..فاصله ها را..هیچ حرفی.. پر نمیکند!میمانی..تنها..مثل رابینسون..در جزیره تنهای وجودت!   
پ.ن: میخوانندم..به مضحکه..نمیدانند..رابینسون..هنوز زنده است..بی امید به تخته پاره ای..اینجا..بهشت اوست..اینجا..مقبره اش!

پ.ن.۲:ریشهایم..تنها مءمن..موهایم..تنها گریزگاه!..این..منم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 23:25  توسط مهرداد