تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

نبودی..انوقت که گفتم..بکارت دخترک..از نجابتش نبود!سوزنزی را..خوب میدانست!..یا انروز..که همه را..تقسیم کردم..به دخترکانی که..میخواهمشان..و انها..نمیخواهندم!نه مرا..انچه را که دستانشان..دیگر..خسته بود.. از انجامش! و من..خوب میدانستم..دستان مهربان انروزها..جایش را..عوض کرده است..با دیوی یک سر..که دجال گون..مینگرد..همه را..با یک چشم!
حالا..میخواهمشان..و انها..میخواهندم!نه مرا!..
حالا..خیلی وقت است..که دیگر..دستها..در یک دست هم..نمیگنجد..جای دستها..همان جیبهای پاره کرده پسرکان سر به زیر..یا مردان بیمار این دیار..که قالبهای صابون کلاغهای بام را میدزدند و چشم به ساقهای بی موی مادربزرگ..دست میجنبانند!
دستها..بی مصرفند..اخر..خیاطهای شهر ما..کارشان را..خوب میدانند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 2:51  توسط مهرداد 

پرسیدی..چرا سیاه..اخه چقد..!؟
تا ابد!اخه..تو سیاهی..یه کورسوی نورم..به چشم میاد..اونم تو زمونه ایکه..میشه به یه کرم شبتاب..دل خوش کرد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 2:10  توسط مهرداد 

حالا..من ماندم و..ارزوهایم..و تمام انچه روزگاری..به تمسخرش میگرفتی!

پ.ن:پنجاه تومانی هایت! را..اتش بزن.. مرا میبینی!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 15:50  توسط مهرداد 

"تقصیر تو نبود!خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها،خاموش شود!خودم شعرهای شبانه اشک را،فراموش نکردم!خودم کنار ارزوی امدنت اردو زدم!حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،نه تو چیزی بدهکار این همه ترانه ای!خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند و عسلهایم صبحانه کسانی باشند،که هرگز ندیدمشان!تنها ارزوی ساده ام این بود،که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!که هراز گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی و بعد از قرائت بارانها،زیر لب بگویی:((یادت بخیر!نگهبان گریان خاطره های خاموش!))همین جمله،برای بند زدن شیشه این دل بی درمان،کافی بود!هنوز هم که هنوز است،از دیدن تو در خیابان خیس خوابهایم شاد میشوم!هنوز هم جای قدمهای تو،بر چشم تمام ترانه هاست!هنوز هم همنشین نام و امضای منی!دیگر تنها دلخوشیم،همین هوای سرودن است!همین شکفتن شعله!همین تبلور بغض!به خدا هنوز هم از دیدن تو در پس پرده باران بی امان،شاد میشوم!"

یغما
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 2:38  توسط مهرداد 

 سحره..افتاب زده..اما هنوزم.. نیومدی...میدونم، اینجا..نون داغ و چایی قند پهلو نداریم..میدونم..جا نماز خونمون..بوی یاس و گل محمدی نمیده..میدونم دود سیگارای پشت به پشت روشنم...هوای شهرتونو نداره!..میدونم صدای نرم بی بیو،با صد تا صدای خش گرفته امثال من، عوض نمیکنی ..میدونم..
اما.. به همون نماز دم صبحت..هنوزم..اینجا.. اونقدر تاریکه که خدام ..نمیفهمه سحر شده...!..اینجا..تا شبم که بگذره..میشه..سحری خورد و..روزه گرفت!



پ.ن:اره..میدونم..حالا کو..تا رمضون!اما اخه.. اینجا..هنوزم..ساعت دم صبح همون روزای دوره...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 6:1  توسط مهرداد 

مسیح را..به صلیب کشیدند و هر روز..دستانی..بر سینه..به نشانه اش..پدر..پسر...
و مرا..با تاجی از خار..با چهار میخی..بر تابوت...نشانه ای نیست..جز لاشخورانی که بر گردم..اسمان میخراشند!...
مسیح را..به صلیب کشیدند..و مرا..زنده در تابوت...و پرستش..ازان او بود!

پ.ن:پدر..پسر..روح القدس..نام مرا..کسی نمیخواند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 2:48  توسط مهرداد 

روحها را..دوستتر میدارم!..بی پروا..میرقصند...

پ.ن:حالا فهمیدی که چرا..روزهاست.. در قبر میزیم؟..جای غریبیست..مردمان کفن پوش!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:47  توسط مهرداد 

لیلی..مجنون..شاید فقط..تو نقاشیایی که..تو ..تو اسمون میکشی .. و با یه تیکه ابر..شاید روی شنای ساحلی..که با یه موج..دیگه چیزی ازشون نمونده..شایدم..با جا پای یه از خدا بی خبر..که نفهمیده چند تا انگشت.. با شیشه خورده های قاطی شنا..پاره شده!..لیلی و مجنون..اره..فقط افسانه..شایدم..تاریخ..نه الان..نه اینجا..که با هر عشقی..یه بچه بی نام و نشون..از تو توالتای این شهر کبره بسته..بیرون میکشی!

پ.ن:"لیلی و مجنون به هم رسیدن!..نه تو برگای اون کتاب کت و کلفت،نه روشنای اون بیابونی که مجنون دورش کرد،نه نو کجاوه ای که خیس گریه های لیلی بود...لیلی و مجنون به هم رسیدن،رو یه تخت فنری..که صدای فنراش..گوش الهه ی عشق کر میکرد!"*
پ.ن.۲:کاش...فکر نمیکردی که معنای فاصله ها..دوری قلبهاست..که سکوتم..از بی صداییست..که دلتنگ نمیشوم..برای ان چایهای سحر و..سیگارهای دم صبح..کاش باور میکردی..که بی وفاییم..از بی دلیم..از بی دردیم..نبود!...خندقی خواستی...برایت کندم...حیدری باید..شاید عبور...
پ.ن.۳:دلتنگم...دلتنگ ان شبهای با شبگرد....

*:یغما

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 13:56  توسط مهرداد 


روزهاست که فاصله ها را..نمیبینم!..هاله های دروغ و دود..
مدفون شده ام..این تابوت زیر خاک!میپوسم!

پ.ن:میتوان گاه..شاید..به نگاهی..فاصله ها را برداشت!
پ.ن.۲:توهم دود است و...دور است..دیر است...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 2:13  توسط مهرداد 


ماه که بالا امد..تنها..تبر مانده بود وتنی زخم خورده..
پ.ن:کاش تبر را..بیرون کشیده بودی...
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 20:22  توسط مهرداد 

به خاطرت..و با خاطره ات...خاطر عزیزی را خط خطی کردم...که هزار بار..بیش از تو...خاطرم را میخواست!..و او..اینچنین میپنداشت!
 پ.ن:معنای خطوط را..از واژگان خاکستریم..نمیتوانی!..از خطوط چروکیده صورتم..شاید...
پ.ن.۲:ریشهایم!..پنهان میکنم..ماههاست..صورتم را!...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 0:52  توسط مهرداد 

دروغ را..از تو اموختم..با واژه هایی که تنها..رویا بود..رفتی و مرا گذاشتی..درین دنیای حقیقی..بی رویا..بی تو..بی دروغ..با حقیقت نبودنت!

پ.ن:و من.. هرروز..حقیقت نبودنت را..کتمان میکنم..دروغ میگویم..دروغین میزیم..دروغ میشنوم..که شاید..از لابلای اینهمه دروغ..سر براوری!
دروغ زاده بانو...
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 19:54  توسط مهرداد 

احساس را..حبس نمیشود..میتوان در زباله دانی گوشه خیابان انداخت..انوقت..پیرمرد نارنجی!می اید و میبرد..به انجا که به این راحتی..نیابیش!به انجا که..اخرین هدیه هایت..که..نستاندی!

پ.ن:یادم نبود...هنوز..کنج اتاقم.. جا خوش کرده اند!

پ.ن.۲:اینجا..زباله دانی تاریخ است..همینجا..کمی انطرفتر..زباله هایش..تو..من..و همه خاطراتم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 12:7  توسط مهرداد