تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

ترکهای دلت را..به بند زن پیر کوچه مان دادم..که شاید..خاطره بودنم را..قطره قطره ..به دست خاک مسپاری..
نمیدانستم..اب وجودم...روزهاست ..گندابی شده ست که عطر وجود دیگری..دوایش کرده ای..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:19  توسط مهرداد 

   میرویم و میگوییم..دنیا.. مجال نداد!که دستانمان..نساخته بودند ..برای هم..که شیون میکنیم..از کرده ها..ناکرده ها..و زمان..تند و تند میگذرد...باید های نشده نفسمان را میگیرد و نباید های شده..خاک میشود.. بر سرمان...و ما..میمانیم..بی هم..زیر یک خروار خاک!

پ.ن:حرفهایم را که زدم..سخنی نگفت!..حال و روزم را که دید..چشمانش را بست و بغضش..ترکید!..چشمانش را باز کرد..که شاید..سخنی بگوید....قطره اشکی..چکید...زمین را..اب برده بود..و..مرا!
و هیچ پلی..نمانده بود!
...و خداوند..سخنی نگفت!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:55  توسط مهرداد 

امیدت را..در گنجه ای گذار..و هفت قفل..بر درش بکوب..کلیدش را..به دست اب..
امیدت را..در سیاهی شب ..در بیابانی..که تنها نشانیش.. تکه ابریست.. که میبارد..گم کن!
..
..
شاید انروز..یک شب..که باز هم..ابری ببارد..پیدایش کنی..
امیدت را..گم کن..اما..نگذار...بمیرد!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 20:54  توسط مهرداد 

بی هیچ صدایی..که شاید..ترک خاطراتت را..نشکنم..بی هیچ هیاهویی..که جدایی مان..از بی صداییم بود..می ایم..اما میدانم..که دیگر..هرم نفسهایم هم..از کثافت ان شهر منحوس..کم نمی کند!

پ.ن:نصف جهان..شاید..اما نه برای من!از جغرافیای زندگیم...حذفش کرده ام..میروم..به نا کجا اباد!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 14:28  توسط مهرداد 

مرا..نه برای سنگ و اهن ساخته اند..نه میلگرد و سیمان!..چه تفاوتی میکند..که کدامین ساز را با دستهای پینه بسته ام..بنوازم!..اوایش..روح هیچ سنگی را..تسخیر نمیکند!

پ.ن:چه دیر فهمیده ام..روحم را..صدای پتک ..در هم میشکند!که دلم را..خوش میکنم به اوای کارگرانی که..دردهایشان را..با ترنمی فریاد میکنند..که غنیمتی است..در خانه هایی که..مانده ام..با بی روحیم..چگونه روحشان دهم!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 14:27  توسط مهرداد 

"توپشون پره ولی..توپ ما بادش خالیه.اینا قصه نیست عزیز،کی میگه خیالیه؟شما که غریبه نیستین همین اولش بگم،دختره از پسره خیلی سره.خیالیه؟
خانومه با همه پرنده ها مهربونو با من خسته اخمالو،سبزیه هرچی چمن،ابیه حوض بلور،شبنم خجالتیه بوسه های روی گونه های سرخ البالو.چشاتون،چشاتون کارخونه بی دل و جون سازی داره؟یا فقط این دل ماست که پلکاتون میره میاد،هی باهاش بازی داره؟موهاتون،از کنار روسری بیرون میاد،حلقه میشه.هر نسیمی میزنه تاب میخوره.حواست هست دارم عاشقت میشم؟میدونی،قصه داره از همین رقص گل و سر و نسیم و موهای رهات اب میخوره.
خانومه هی الکی بهونه گیر اخمالو،ابروهات ابرارو برده از نگام،جون افتابگردونای باغتون،پیش چشم ایینه،اینقده سایه نکش،مارو روی دیوارو،بوم همسایه نکش.
این خونه،اینهمه نور،اینهمه چراغ جادوی قشنگ،یه غلام سینه چاک چشم پاکه کم توقع نمیخواد؟که فقط اخم کنی نگاش کنی،گاهیم یواشکی که دلش خیلی نخواد که جونشو فدات کنه،نگاش کنی؟
خانومه!دختر خوشگل روی تاب نشسته این خونه های ایونی،توپمون افتاده توی باغتون.ما-یعنی منو بیبیم-اگه زحمت نباشه،میخوایم بیایم،اول زمستونی،توی شاه نشین خونتون،مهمونی...!"

-برگرفته از وبلاگ بارونی-
+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:22  توسط مهرداد