نخوابیده ام که صبح،پا شوم و شکر کنم که هنوز..زنده ام!یا حوله به دست..به جان چشمهای نیمه باز بیفتم و تن را ..طعمه اب کنم..به جرم ناکرده!..هنوز..نخوابیده ام..که شاید..خواب نبینم..از همان سیاه و سپیدها..که خیلی وقت است..همه را با هم شسته اند و تنها چیزی که مانده،خاکستری مرده ایست..با گله های سیاه!
پ.ن:یادم رفته بود..خواب را..زندگی میکنم!زندگی را..خواب..و همه..مرا!!
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 6:3 توسط مهرداد
گرمای تن یا.. عشق!!..هیچکدام.. دیگری را تدائی نمیکند!
پ.ن:بگذریم که بعضی وقتها..هردو..یکی میشود و..میسوزاندت!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 5:22 توسط مهرداد
کپک میزند..دلت،مثل یک مرداب!..وقتی..حرفی برای تراوش نداری!
پ.ن:تراوشات مغزیم نه..اما..کلیه هایم هنوز کار میکند..میروم..لااقل..حرف دلم را.. به کاسه توالت تراوش کنم!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 15:42 توسط مهرداد
هیچوقت نگفت..چه گفتم که ازارش داد..اما..حضورش گرم بود و پر معنا..بی هیچ..پیرایه ای..
و تنها..یادداشتی که بعد از ان روز...و هنوز هم..نمیدانم در نگاه های سردم..چه خواند...و رفت...
" شاید برای همیشه.
مرور خاطره یک روز بارانی نمناک گاهی چشمهایم را خیس میکند.هوای صاف و پر از تازگی،تخته های نمناک،بوی خاک. همه چیز هوس زندگی داشت. روی بلندیهای خاکی و قله های افکارم زندگی را نگریستم آن پائین که نفس میکشید هوای تازه بارانی را.و چقدر همه چیز به نظرم فاحش و بی نقاب می آمد.
و یادم افتاد خدای من هم از آن بالا همه چیز را اینطور مینگرد. سوسوی چراغهای رنگی که سوسوی آرزوهایم را به خاطر می آورد .کور سوی آرزوهایی که در دوردست آینده، بی رنگ و بی رمق هر روز یکیشان میمیرد.و دوست تازه!!!تجربه تازه...یک دیدار ویک دنیا لغات و الفاظی که درباه اش توی ذهنم میلولید.آرام و کم حرف.با چشمهای عمیق که تویشان پر از فکر های جورواجور بود.یک چهره آشنا از آنهایی که حس میکنی قبلا جایی دیده ای،و گرد خستگیهایی که باعث میشد چهره اش با سنش موازی نباشد. به زعم من به لحاظ جنسیتش بی غل و غش تر از نوع مخالفش رفتار میکرد.با همه تفاوتهای نوع زیست نقاط اشتراک جالب داشتیم.این را بیشتر از رفتارش دانستم تا حرفهایش.و یک جور جوشش وخونگرمی خاص که تصورش را نداشتم.سکوتش نیز خاص بود و پر از حرفهایی که شنیدم و او ندانست که شنیدم.و یک جمله از او که سخت آزارم داد و در منش او انتظارش را نداشتم، که بی کلام و بی استدلال رهایش کردم مبادا روزمان خراب شود.آرزو کردم کاش ما آدمها برای لذت بردن از با هم بودن نقاب ظواهر را کنار میگذاشتیم و عطوفت و خلوص کودک درون را تحفه می آوردیم.همه چیز اصیل و طبیعی بود جز هاله ی دود خاکستری که خودش را به زور توی روز ما چپاند وتازگی رنگها را مخدوش میکرد و تصویر معصومیت چشمهای کودک بیست و دو یا سه ساله را که شاید خودش کشفش نکرده بود.برایم روز خوب و فراموش نشدنی ای شد.میدانی حس کردم اگر قلبا دارد تحملمان میکند اما حرمت ملاقات ومخاطب را حفظ کرده است واین تصور مرا به شور آورد.
اینها همه حرفهای پر رنگ آنروز بود.و بعد از خداحافظی و یک عالمه حرفهایی که میخواستم اما نگفتم... سرازیر شدم به روزمرگی لعنتی ودلشوره امروز که مدتها منتظرش بودم.
میدانی آنروز شاید آخرین باری بود که هوای زندگی را صاف وآرام تجربه میکردم.امروز که خاطره اش را مرور میکنم زندگیم طوفانی و متلاطم است.آرزوها رنگ باخته اند.و من هر روز کم کم،کم می آورم.
بگذریم... میبینی توی هذیانهایم همین سه نقطه ها کم بود که از دستنوشته هایت دزدیده ام.باری... راستش زیاد راغب نبودم دیدار را.به لحاظ اینکه فکر میکردم از دست بدهم دوستیتان را شاید.
حالا هم نمیدانم اینطور هست یا نه.و اگر اینطور باشد متاسف میشوم از فقدان یک همصحبت خوب .
بهرحال و در هر صورت بی کامنت ،با کامنت،بی مصاحبت،با مصاحبت همیشه خواننده اینجا میمانم.
آبی باشید وپر از آرزو.
رفیق روزهای خوب
رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من
همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی
به غربتی که ساختی
به لحظه ای که درد را بدون من شناختی.
همین...و دیگر هیچ. "
پ.ن:یک دوست..که شاید..میفهمید...کم پیدا میشود..درین سرزمین...لااقل بعد از شبگردی که روزهاست..خسته ام..به امید امدنش..و کلامش..که دیگر..قابل نمیداند این خانه سیاه را...و کمتر..میمانند..با دیوانه ای..چون من...خواند..اینگونه ام!بقیه اش..با تو..و اوییکه..نشناخت..مرا...
پ.ن.۲:سیب ترش..انقدرها هم..ترش نبود.شیرینتر از...گاز نزدیم.. اما!
پ.ن.۳:به امید دیدار...شاید انروزکه سیبها را..با هر دستی..از درخت نچینند....
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 5:0 توسط مهرداد
شیطان یک فرشته بود..و خدا..سزاوار جهنمش دانست..با خواسته ای..ناشدنی!
پ.ن:گریه هایت..اب زمزم هم که شود..تنها..مرده را تطهیر میکند....گریه هایت..دیگر اب زندگانی نیست ..بانو...هنوز..تشنه ام...
پ.ن.۲:تنهام..تنها تر از همیشه!
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 23:28 توسط مهرداد
سال..نو شد!
پ.ن:تبریک..به همه اونایی که هستن..و اوناییکه..یه روز بودن و حالا..دیگه نیستن....
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 21:55 توسط مهرداد