داره تموم میشه..با همه چیش!با..تمام از دست داده هاش..با تمام بدست اومده هاش...با همه خیانتا و خوبیاش...نمیدونم..باید تبریک گفت یا..افسوس خورد که نزدیکتر میشی..به..اخر خط..شایدم..هیچکدوم..
پ.ن:بهار..فصل تازه ای نیست..تکرار دوباره همه روزمرگیهاس...واسه بهاری بودن..باید از زمستون جون سالم به در برد..پس..به پاس زمستونی که..زندمون گذاشت.. و به امید..یه زمستون دیگه..تو..سالی که..از زیر یه خروار برف..داره جوونه میزنه..
پ.ن.۲:روز از نو..روزگار از نو..میشه..از اول ساختش!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 5:28 توسط مهرداد

هر روز..قبرها را میشکافم.. که شاید..موجود مسخ شده ای..ارام..تابوتت را بلرزاند!..اما..سکوت است و سکوت..درین قبرستان موهوم!
پ.ن:اینجا..همه مرده اند..کسی نیست..اوا سر دهد..برای این مردگان!..نوای انها می اید..برای من..
پ.ن.۲:باور کرده ام..هنوز هم...بیخود نبود این روزها..تنها.. خواب او را میدیدم..
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 16:0 توسط مهرداد
پیرمرد..تنها بود و خیابان خوشحال..که تنهاییش ر ا..با او قسمت میکرد!..و تنها..تکه کاغذی..باقی..برای اتش زدن..و او..سخت بود..دل کندن..از خاطره اش!..پیرمرد..نمیدانست..شاید..اتش خاطره ها..لحظه ای..برزندگیش..بیفزاید!
پیرمرد گرم بود و سرما..سرد!!اخرین بطریم را..به او دادم..اخر میخواستم..قلبش..اخرین جایی باشد که یخ میزند.. و پیرمرد..یخ میزد..از برون!....
پیرمرد سخن میگفت..گویی..اخرین وصیتش را باز میگذارد!
عشق ما.. پرید و رفت..پریدن که چه عرض کنیم..بال نداشت!خزید و رفت!
به عرش که نبود..شاید..زیر فرش!
در هرحال..حواسمان نبود!..شاید..منگ رفتنش بودیم..شاید هم..رفته بود ..گل بچیند!..فرش را که لگد کردیم..له شد!..انچنان همان به اصطلاح ریقش!!در امد که..فرش را هم... انداختیم دور!
چند وقتیست روی زمین عور مینشینیم!..بد سرد است لامذهب!!
و او..مست زیست و مست..بازگشت..در حالیکه قلبش..هنوز گرم بود..نه از اخرین جرعه ها...
پ.ن:با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی..تا بی خبر بمیرد..در درد خود پرستی....
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 20:37 توسط مهرداد
دلهایی که میشکنیم و زندگیهایی که نابود میکنیم...و روحهایی که..میکشیم!..یک روز..عین روح سرگردان..مثل چنگال مرده..پایمان را میگیرد!میگیرد و میبرد..با خود..به کنج تنهایی!..میشویم..روحی بی معنا.. که نمیداند..حتی..چه میخواهد.. میشویم..تنهای تنها..بی اوییکه یک روز..داشتیم و نمیدانستیم..که میدانستیم و..نخواستیم..که خواستیم و..تقدیر را..بهانه کردیم..برای نخواستن..
که تقدیر نبود..فکرهای خود تلقینی بود که شاید..درست میپنداشتیم..و نشنیدیم..صدای گریه هایی را که روزی..اشک بود و حالا..سنگ!..که سنگش،میرود و بر میگردد..که شاید..روزی..دل خودت را..بشکند!..که گویی..شکسته است و صدایش..وقتی بلند میشود که دیگر..خیلی دیر است!..نمیخواهد اما..کمانه میکند..که گفته بودم..گنجشکک خاطره ها..بنشین..بر لب این بام زوار در رفته..که قول داده بودم..اشیانه اش کنم..محکم..برای تنهاییهامان..که شانه ام..دیگر خم نشود..که لابه ام را..کسی..نشنود، دیگر..که انها هم..خاطره شود!..
اما..به صداقت باور نداشته روزهای دورم قسم..نمیخواستم..که حتی..ریگی..چه رسد به سنگی..بال پرنده کوچک قلبم را..بیازارد..چه رسد..به کمانه این قلوه سنگهای خون رنگ..که انگار..کارخانه قلبم..میسازندشان!و تو..ننشستی و..رفتی..و من ماندم..بی تو..و تو..با دیگری..و هر روز..دیوار سست خاطره هامان..بیشتر فرو ریخت..و من..له شدم..زیر اینهمه..تنهایی..زیر اینهمه..رنج...
و من با تو بودم و تو..بی من..با دیگری..من تنها و تو....
تنها..دروغ نمیگویم..انزوای شبهایم را داشتم و گریه های خواب الود!روزهای تاریک و..خاطرات مبهم..که مبهم نبود..دود به خوردش میدادم..که نبینمش..که فراموشی را..دوا کنیم..دوا..نه..سمی..که ماهها..ترسیده بودم از فراموش شدن..و ترس..برادر مرگ است!..و..مردم...
تابوتم را..کسی ندید..تبعیدش کردم..به انجایی که..دور بود..بی هیچکس..و من..تنها بودم و تو..با دیگری..و خاک بود و خاک..و کرمهایی که میخوردند زندگی را..زالوهایی که میمکیدند..وجودم را..و روحم را...
بی روح که شدیم..ماندیم..تنها..تنها که بودیم..تنها تر.. و من..تنها و تو...
و تنها..جسم ماند و..روزگاری که دیگر..نبود..ان را هم فروختیم..به اولین برده دار شهر...به مفت..اخر..میترسیدیم.بگندد و بپوسد..در این بیابان تاریک..که..گندیده بود و تنها..ظاهری مانده بود..
و او..به پشیزی..اجاره میداد..به فواحش تاریخ انقضا گذشته ای.. که سالها..بی خواهش تنی..و هن هنی که صدای عشقش میخوانی..شبها..دستها را به عشق بازی فرا میخواندند..با خود..و حال..تنی داشتند..به مفت..و گرمایی که..یخ زده بود..از درون!!
و من دیگر..تنها نبودم و تو..که با دیگری..
پ.ن:صدای قلبها را که نشنوی..میروند!..اخر..در نمیزنند..بی صدا می ایند و شاید..بینا که باشی..تنها..چکه ابی..در خانه ات را تر کند...و من..این روزها..شنواترم..اخر..روزها پیش..کور شدم..ان روز که یعقوب را..به پدر خواندگی برگزیدم!!!
پ.ن.۲:تنهایی را..دوام نمی اوری..مرا تنهایی ها بس..تو باش..با همان..دیگری...که من..تنهایی همه ادمیانم...و تقاصی را باز پس میدهم که گناهکارش..تو بودی..بی گناه زندانیانیم....
پ.ن.۳:و من..تنها ماندم و تو..با دیگری...و همین..مرا بس...
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 20:4 توسط مهرداد
مرا..هر روز میخورد..همین یک جو احساس مانده!..شده است جگر پرمتئوس!..هرروز.. درش می ارندو شب..میروید!..بد تیز منقاری دارد..عقاب جگر خوار..
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 7:8 توسط مهرداد
همیشه خواستم اول باشم..حالا که اولم..میبینم..اخر خطم!..چه حس ترسناکیه.....
پ.ن:نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد..نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت..ولی بسیار مشتاقم..که از خاک گلویم!سوتکی سازند..به دست کودکی گستاخ و بی پروا و بازیگوش..و او یکریز و پی در پی..دم گرم خموشش را..در گلویم سخت بفشارد..و خواب خفتگان مرده را اشفته تر سازد..بدین سان بشکند هردم..سکوت مرگبارم را..
-شریعتی-
پ.ن.۲:بعید میدونم با وضعیت موجود..خاک گلومم صدایی ازش در بیاد!
پ.ن.۳:طرح:برداشت ازاد..از یک ایده...
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 2:12 توسط مهرداد
واژه های خیس..فرار میکنند از سطرهای سپید کاغذ..نمک میماند و...سپیدی را که اتش زدی..میبینیش!
پ.ن:نگرانم..نگران تو..انقدر که دردهای خود را فراموش کرده ام..کاش..میفهمیدی..
پ.ن.۲:اینجا..همان خانه قدیمیست..ادمها..همان ادمهایند و..ادم!..واژه غریبیست...
پ.ن.۳:...چه زود عاشق شدی.. غریبه!
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 1:9 توسط مهرداد
شب..فردا نمیخواهد!خود.. فرداست!به عمق تاریکی که بروی..زمان هم..می ایستد!
پ.ن:بیخود نیست،سالهاست..شب زنده دار شده ام! اخر...فردا را.. در شبهایم جستجو میکنم!
پ.ن.۲:روز..با تکه ابری..یا گوشه ماهی!شب میشود!شب..همیشه شب است!
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 4:16 توسط مهرداد