!feel the virginity..for another times..not..like that thousands
!e.t:suture the hymen like a surgeon..not..like a tailor
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:8 توسط مهرداد
خستم..خسته تر از اونیکه تاب بازیای تورو داشته باشم!حالا..میخوای اسم بازیتو بذار حکمت..میخوای سرنوشت!..هی..با تو ام!لااقل..اگه کوتاه نمیای..یادم بده!..قول میدم..صبح که خوابیدم..تا شب باهات بازی کنم!خستم!به جون تو..نه!به جون همون پیرزن پاپتی.. که دیگه..کسی امیدی به زنده بودنش نداره..اما من..یه ثانیه از زندگیشو..با صد تا سوفیا لورن عوض نمیکنم!اخه اون شبا..فقط با شپشا و ککا همخوابه میشه و روزا با بدبختیو و گشنگی!میبینی..زیاد نیستن!..
حالا دیگه..بزار تو بیداری..نخوابم!
هی..با تو ام خدا..بذار وقتی اومدم..تا قیام قیامت..باهات بازی میکنم...
پ.ن:بهت بر نخوره..پیشم بمون..پیشت میمونم..دوست دارم اما..بازی نمیکنم!اصلا..منم نخودی!
پ.ن.۲:خوب اخه وقتی تو بازیات..همیشه بازندش منم...تو که نمی بازی..میبازی؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 4:51 توسط مهرداد
بعضی وقتها..بعضی صداها..می ایند و در می اورند ما را.. از ظاهر تنهاییمان..صدا که رفت..ظاهر هم.. میرود!..میشود..عین فیلم نور دیده! میرویم..به باطن همیشگی!..
پ.ن:تنها سودش..ضرری است که میزند!یک عکس..کم میشود از البوم خاطره ها!
پ.ن.۲:نمیشود به بهانه نور..خاطره ها را پاک کرد..بدی دوربین دیجیتال!تکنولوژی!..دوستش ندارم!
پ.ن.۳:ظلمات هم..عالمی دارد..نه فیلم میسوزاند..نه نیازی هست به سوزاندن!چشم هم..چشم را نمیبیند!
پ.ن.۴:تا نمیری..معنای زندگی را..نمی فهمی..باید مرد..باید..زنده شد!...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 8:38 توسط مهرداد
بر فرض که من قاتل!!مگرنه تقاصی را باز بس میدهم که حکمش را در دادگاهی سرودم که خود شاکی و متهم و قاضیش بودم..و تبعید کردم خود را..بدین روزگار سیاه؟!...به کدامین گناه! کشته ای را هر روز نبش قبر میکنید که روزهاست،در حال پوسیدن است...مومیایش میکنید!؟...
پ.ن:مغازله هایت از ان من نبود...عاشقانه هایت هم...تنها ..ترسی از ان من بود..که از اشکاری این زندگی!داشتی....و سالها..قبل از سرودنم..تبعیدم کردی..به کنج انزوا!...
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 19:6 توسط مهرداد
هر روز..افتاب که میزند..چشمانم را باز میکنم..و به خواب میروم!..و هر روز..همان خواب تکراری سیاه و سپید...با ادمکهایی که..می ایند و میروند..شب..سپیدی را که دک کردم!میشوم..همان یک رنگ همیشگی!..همرنگ سیاهی..شب..چشمانم را که بستم..بیدار میشوم!با همان..ادمهای همیشگی!
پ.ن:اینجا..شب..رنگی تر است..از همیشه!
پ.ن:۲:روزها..در خواب!با ادمکها بازی میکنم..شب..با ادمها..میزیم!
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 4:21 توسط مهرداد
نقطه..سر خط!و من می ترسیدم...سه نقطه ها را بهانه کردم..اخر..ترس داشتم، از ادامه خالی سطرها..سقوط کنم!
پ.ن:خانم معلم..به مجازات..نمره ام را نداد..همه را..درست نوشته بودم!
پ.ن.۲:و ترس..برادر مرگ است!
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 23:53 توسط مهرداد
دیروز..اینجا..فاحشه ای را به خاک سپردیم..با مشتی از خاک..در دستهایمان..بر تابوت..برای آمرزشش..امروز..انجا..فاحشه ای را زنده در خاک میکنند..با سنگهایی در دستانتان..بر سر..برای آمرزش خویش!!..گویی..جمره را رمی میکنید!
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 15:37 توسط مهرداد