اعتقادی ندارم..به این واژه خودساخته...
پ.ن:تقدیر را..بهانه میکنیم..بر ضعفها..بی بهانه زی!بی نقاب!
پ.ن.۲:تاخیرم را..به پای بی نظمی واژه ها نگذار..اینجا..دلها مرده اند..باید..بیدل شویم!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 5:44 توسط مهرداد
به مادرم گفتم..هر که امد..بگو همین نزدیکیهاست..اصلا..همینجا..شاید..در خواب.بگو..خانه..دانشگاه..یا..در این خیابانهای بی نصیب..دروغ نخواهد گفت..خانه ام..اینجاست دیگر...به مادرم گفتم...حرفهای نگفته ام را.. ورفتم...
پ.ن:نه اینکه به خاطر تو رفته باشم..اما دیگر..اینجا..جای من نبود..حالا دیگر..در این خرابات..زندگیم را..خود میسازم..نه به امید کسی..نه چیزی..و من..دوباره زنده میشوم..دوباره میزیم..شاید..یکروز بازگشتم..بی خاطره..
پ.ن.۲:خیلی وقت بود..فقط منتظر یک جرقه بودم..اتشی افکندی...
پ.ن.۳:این خانه سیاه..تنها جاییست..که ترکش نمیکنم..
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 15:34 توسط مهرداد
پدرم شاعر بود..مادرم دیوانه..و مرا..فاحشه ای پیر به دنیا اورد!..دل به عشقش دادم..و نمیدانستم..فاحشه..خواهد رفت..با نسیمی گذرا..یا که مستی..مردی؟..که شبی..به سپوخیدن این حجم لطیف..که دگر شب با او..بتوان..بی بها..دل را داد!..دل که بیدل بود..وجدان و یقینش..همه را..او میداد! اه.. میگفتیم..با چه کس یا به کجا..چه تفاوت میکرد..دل به عشقی..او داد!
پدرم شاعر بود..مادرم دیوانه..و مرا..زنجیر به پای..در پی فاحشه ای بدکاره..جرم زنجیر.. ندانم..اخر..در کجا خوابیدن..اینچنین کیفر بود..من ندانم..لالم!
از بیابان، که گذر میکردم..مغبچه ای..گذر اشک به چشمش افتاد..دستها را به نمایان قنوت..او هم..دل به عشقی میداد..و ندانست درین خاک سیاه..جا پای خدا هم..نفتاد!
و مرا..تشنه درین خاک..بدنبال همان..اب حیات..یا همان..اب لواط!..راست میگفتی..های..چه تفاوت میکرد!..مهم ان است که روزی..امد..و مرا باعث شد!و همان..فاحشه پیر به دنیا اورد!..و مرا..مغبچه ای..نام نهاد..عاشقی بی خانه..هم بسی دیوانه..در پی..فاحشه ای..بدکاره..یا که شاید.. حتی..یک خانه!...تا گجا باید رفت..در پی این لانه..
پ.ن:همیشه گفته بودم..سر راهیم!اخر اینجا..نه شاعری هست..نه دیوانه ای..بقیه را..زیاد داریم!
پ.ن.۲:"زندگی..زیبا فاحشه ایست..هر که روسپیگریش بدید..از زیبایش چشم فروبست."--جبران--
پ.ن.۳:جنبه درس که نداشته باشی..وسطش..اینگونه به سرت میزند..میشوی..همان که روزها پیش..زنک چادر سیاه خطابت کرد!!..شاعر میشوی!
پ.ن.۳:هرگونه تعبیر یا تفسیر غلط ازین نوشته..به عهده خودته..منو قاطیه این بازیا نکن..اگه واقعا نمیفهمیش..شاید..مثل همیشه..مثل..بقیه حرفا و..نوشته هام...
پ.ن.۴:باور کن..فواحش..قابله های خوبی نیستند!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 4:51 توسط مهرداد
تموم ..فروخته شد..به مفت..اینو اخرین ضربه چکش زن فروشنده که روی سرم میخورد بهم فهموند..
پ.ن.۱-۳:حذف شد!
پ.ن.۴:هنوزم میگم..دروغه..یه بازی..فقط همین...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 3:37 توسط مهرداد
دلم..تنگ شده..به زبان سکوتم بگویم..یا فریاد قی کرده ام..
پ.ن:میدانم..انقدر سرما خورده ام..تا خرخره!که دیگر از ته گلویم هم صدایی نمی اید..میدانم..انقدر دستانم یخ زده..که تکان نمیخورد..که ببینیش..خوب...تقصیر سردیه هواست نه من!تو هم،که سردترش میکنی..میبینی..حق داری،که نبینیو،نشنوی..
پ.ن.۲:قول داده ام..امروز بروم دکتر..دهانم را تا ته،باز کنم جلویش و بگویم..اااااا!!!به تلافی تمامی سکوتم!گوشهایش که کر شد به مجازات!!،سوزنیم میکند!زود خوب میشوم!انوقت،هم صدایم را میشنوی..هم تکان سرد دستانم را! بی بهانه میشوی...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 4:26 توسط مهرداد
..
پ.ن:بدون پس و پیش..امروز دیگه به دنیا اومدی..واست نگهش داشتم..تا بیای..لااقل..تا بگیریش...
پ.ن.۲:اینجور وقتا تبریک میگن نه؟اگه کسی باشه که بهش بگن...تولدت..بازم مبارک!
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:48 توسط مهرداد
بانوی خیالی..تا کی؟...
پ.ن:حجابها را بردار.. لایق زیباییهاست..وقتی خود..زیبا مینگرد!
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 22:24 توسط مهرداد
راست میگفت..دو روزه که سه سال گذشته از اولین باری که نوشتم و نمیدونستم واسه چی مینویسم..دو روزه که سه سال گذشته و هنوزم نمیدونم..کی میگه ادما..با گذشت عمرشون بیشتر میفهمن..حالا دیگه..حتی نمیدونم که چرا نمیتونم که ننویسم..دو روزه که سه سال گذشته و من...هنوز نمیفهمم..خیلی چیزهارو..چیزهایی که مثل خوره..مغزمو میخورن!
پ.ن:میبینی بانو..چیزی از ذهنم..برای عزیزترین جای زندگیم نمانده..همه را دزدیدی..بیخود نبود که یادگاریم را..سالهای دزدیده شده نامیدم..نخواستی ببینیش..میبینی..سه سال گذشت از اولین باری که نمیدانستم..سه سال و من..هنوز..باز هم..بیشتر نمیدانم!!
پ.ن.۲:سیب عزیز!ممنون..میبینی..بعضی وقتها..بد هم که میگذرد..گذر عمر را نمیفهمی!..سه سال گذشت..از اولین باری که نوشتم..سه سالی که....گذشت..چهار ساله میشوم..
پ.ن.۴:مثل خیلی چیزهای دیگر..میفهمی که..اینبار..با توام!!!
پ.ن.۵:!!!وقتی کسی حرفت را نفهمد..نشنود..نباشد!روی می اوری به این صفحه سیاه..این را..خوب میدانم!
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 20:15 توسط مهرداد
ارزشمندترین چیزی بود که داشتم..هدیه به تو...تولدت مبارک خاتون خاطره ها...
پ.ن:پنج روز دیگه..داری بزرگ میشی..
+
نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 19:50 توسط مهرداد
همیشه تنها که میشوم..مینشینم..با خود میگویم..هیچ چیز ابدی نیست بانو..حتی..سنگها هم..روزی خاک میشوند...
پ.ن:میترسم..تا انروز.. دوام نیاورم..خاک شوم..خاک را باد ببرد و هرروز..دورتر و دورتر شوم..شاید روزی..نسیمی دستانت را خاک الود کند..شاید انروز.. وعده خدا تحقق یابد..((و انسانها را..از خاک افریدیم..))..زنده میشوم...
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 23:40 توسط مهرداد
برگرد بانو..اینجا..همه فاحشه اند..یا..ملعبه ای..برای بازی های کودکیم!
پ.ن:میدانم..هنوز هم میگویی..کودکم..اما..با بزرگان که ننشینی..بزرگ نمیشوی!
پ.ن.۲:پول هم نمیگیرند!!..چه ارزانند..این ادمیان!
+
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 3:34 توسط مهرداد
یادت هست؟..انوقت که گفتم..تو دیگر تنهایم نگذار..که گفتم..تنهاتر از این میشوم..حتی بی خود..اما..تو هم رفتی و مرا گذاشتی..بی هیچ..با پوچ..و مرا ..عادت دادی..به سکوتی بیشتر..حالا..شبها..می ایم..سرم را به نشانه سلام در خانه ات تکان میدهم..نگاهت میکنم..شاید در خواب..شاید هم..خودت را به خواب زده ای که..در را بی صدا میبندم و..میروم..که حتی..نیازارم خوابت را یا..خاطرترا..!
حالا..شبهایم را..دیگر شبگردی گذر نمیکند..نه شبگردی فانوس بدست و نه حتی..شبتابی!
+
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 2:29 توسط مهرداد
گفتی:تو چشای پسر کوچولو قطره ریختن..گفتی..سرش داد میزنن..که ببند چشماتو..اونام نشستن..منتظر دکتر..درست..مثل من!سرزنششون نکن..مگه نه اینکه چشای منم پر قطره هاییه که تو تو چشام ریختی..حالا چه فرقی میکنه..دارو باشه..یا قطره اشک و نمک!مگه نه اینکه روزی صد بار..سرم داد میزنیو..میگی چشماتو ببند..رو همه چی...باشه..چشمامو میبندم..اصلا..درشون میارم..پیشکش..اخه چشمی که تورو نبینه..میخوام چیکار..اما چشم دلمو چی..خودشو که بردی..کاش..چشمشم کور میکردی...
پ.ن:هیچوقت.. نخواستم زنجیرت کنم..یادته..همیشه میگفتم از بچه بدم میاد؟
پ.ن.۲:به خدا..کور میشوم..فقط..کاش انتظارت..از ان من بود!
پ.ن.۳:نگاه میکنم..میبینم..اونو من نوشتم..نه تو..بانو....!!!
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 1:21 توسط مهرداد
یلدایم..دراز بود..به درازای تمام اتوبانهای شهر..همه را..به صبح کردم..تنها..با حافظی که زیر لب برای تو میخواند...
پ.ن:ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی..تا راهرو نباشی کی راهبر شوی...برای تو بود..یلدای من..
پ.ن.۲:برای منم خوند..باورت میشه..همونیکه پارسالم اومد..
لبش میبوسم و در میکشم می..
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 0:53 توسط مهرداد