روزهاست که بدرود گفته ای..پاسخت را ندادم..تنها زمزمه کردم...به امید دیدار...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 2:58 توسط مهرداد
سعی میکنم..فرار کنم..از فراموشی..
پ.ن:سخت است، به فراموشی سپرده شدن!
پ.ن.۲:خفه شو!ترحمتو نمیخوام!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 22:49 توسط مهرداد
دیگر..نه میفهمم..نه میدانم..نه مینویسم،که خالی شوم..دیگر..دیگری نیست!چه بد احساسی است..این کمبودها!عقده ای میشوم!!!
پ.ن:حس بچه ایو دارم که میخواد به اتیش دست بزنه..اما همه میگن...جیززه!!
اتیش جلومه..نمیتونم لمسش کنم..حتی..گرماشو..جلو که میرم..یخ میزنه!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 23:30 توسط مهرداد
اخرالزمان شده!!!دخترها..پسر بلند میکنند!..به خودم..شک کرده ام!
پ.ن:درسته نارسیس دارم اما..
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 1:1 توسط مهرداد
شبها..سرم را،جای پایم میگذارم..پایم را..جای سرم!
پ.ن:میگویند..شب ادراری گرفته ام!
پ.ن.۲:کلیه هایم هم..از کار افتاده اند..نمکش..زیاد شده!
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 22:30 توسط مهرداد
گفتی زمان..همه چیز را حل میکند..تنها چیزی را که حل کرد..من بودم..در تو!
پ.ن:دلتنگم..پس کی دل سنگت اب میشود..به خدا..روبالشیم سنگ نمک چشمانم شده..بیا..میدمش به تو..سنگت که اب شد!!بشویش..
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 21:7 توسط مهرداد
سرسام اور..مخالف خورشید..دریا..مانعم شد...
پ.ن:غصه هایم را..به اب ریختم..موج..پسش اورد!
پ.ن.۲:ابر دلش سوخت..باران امد..همه را شست!دریا.. خوشش نیامد..طوفانی شد!
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 1:43 توسط مهرداد
پرنده کوچک که مرد..انگار کرد که سیمرغی به خاکستر مینشیند..اتش که خاموش شد..عقابی از خاکستر برخاست!..قلبش..دو تکه بود..نیمی،همان گنجشکک خاطره ها و نیمی..سیمرغی که جز به اوج..نمی اندیشید!
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 0:50 توسط مهرداد
مهم نیست...دروغی برای راست کردن زندگیت!
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 0:35 توسط مهرداد
دلم که میگیرد..ول نمیکند..مثل کنه میچسبدو تک تک خاطراتم را مثل خون مرده.. از اخرین سوراخهای ذهن و روحم بیرون میکشد..لخته میشود..تفش میکنم ..جلوی چشمانم..یخش اب میشود و..خون همه جارا میگیرد..باز هم..کور میشوم!
دلم که میگیرد..چشمانم بسته میشود!اما..هنوز میبیند که..چقدر تنگ شده..تنگ و کوتاه..انگار.. در خون هم..اب میرود!
پ.ن:خونمرا..کشیده ام..رگهایم..پر است از..هوا..هوای..تو!
پ.ن.۲:کور..مانده ام..تنها یادگاریت..دکترها..همیشه دروغ میگویند!
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 0:30 توسط مهرداد
فاحشگی را..کسی به او یاد نداد..زندگی،اولین مشتریش بود..پولش را هم،نداد!
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 22:56 توسط مهرداد