تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

روزهاست که بدرود گفته ای..پاسخت را ندادم..تنها زمزمه کردم...به امید دیدار...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 2:58  توسط مهرداد 

سعی میکنم..فرار کنم..از فراموشی..

پ.ن:سخت است، به فراموشی سپرده شدن!

پ.ن.۲:خفه شو!ترحمتو نمیخوام!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 22:49  توسط مهرداد 

دیگر..نه میفهمم..نه میدانم..نه مینویسم،که خالی شوم..دیگر..دیگری نیست!چه بد احساسی است..این کمبودها!عقده ای میشوم!!!

پ.ن:حس بچه ایو دارم که میخواد به اتیش دست بزنه..اما همه میگن...جیززه!!
اتیش جلومه..نمیتونم لمسش کنم..حتی..گرماشو..جلو که میرم..یخ میزنه!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 23:30  توسط مهرداد 

اخرالزمان شده!!!دخترها..پسر بلند میکنند!..به خودم..شک کرده ام!

پ.ن:درسته نارسیس دارم اما..
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 1:1  توسط مهرداد 

شبها..سرم را،جای پایم میگذارم..پایم را..جای سرم!

پ.ن:میگویند..شب ادراری گرفته ام!
پ.ن.۲:کلیه هایم هم..از کار افتاده اند..نمکش..زیاد شده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 22:30  توسط مهرداد 

گفتی زمان..همه چیز را حل میکند..تنها چیزی را که حل کرد..من بودم..در تو!

پ.ن:دلتنگم..پس کی دل سنگت اب میشود..به خدا..روبالشیم سنگ نمک چشمانم شده..بیا..میدمش به تو..سنگت که اب شد!!بشویش..
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 21:7  توسط مهرداد 

سرسام اور..مخالف خورشید..دریا..مانعم شد...

پ.ن:غصه هایم را..به اب ریختم..موج..پسش اورد!
پ.ن.۲:ابر دلش سوخت..باران امد..همه را شست!دریا.. خوشش نیامد..طوفانی شد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 1:43  توسط مهرداد 

پرنده کوچک که مرد..انگار کرد که سیمرغی به خاکستر مینشیند..اتش که خاموش شد..عقابی از خاکستر برخاست!..قلبش..دو تکه بود..نیمی،همان گنجشکک خاطره ها و نیمی..سیمرغی که جز به اوج..نمی اندیشید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 0:50  توسط مهرداد 

مهم نیست...دروغی برای راست کردن زندگیت!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 0:35  توسط مهرداد 

دلم که میگیرد..ول نمیکند..مثل کنه میچسبدو تک تک خاطراتم را مثل خون مرده.. از اخرین سوراخهای ذهن و روحم بیرون میکشد..لخته میشود..تفش میکنم ..جلوی چشمانم..یخش اب میشود و..خون همه جارا میگیرد..باز هم..کور میشوم!
دلم که میگیرد..چشمانم بسته میشود!اما..هنوز میبیند که..چقدر تنگ شده..تنگ و کوتاه..انگار.. در خون هم..اب میرود!
پ.ن:خونمرا..کشیده ام..رگهایم..پر است از..هوا..هوای..تو!
پ.ن.۲:کور..مانده ام..تنها یادگاریت..دکترها..همیشه دروغ میگویند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 0:30  توسط مهرداد 

فاحشگی را..کسی به او یاد نداد..زندگی،اولین مشتریش بود..پولش را هم،نداد!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 22:56  توسط مهرداد