تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

کثافت عزیز!ممنون که اخرین شناخت زندگیمو بهم دادی!که همه زندگی..مثل خودته!

پ.ن:ارزش ترحمم نداری..چون اونقدر ترسویی که هیچوقت نگفتی از کدوم چاه توالتی، سرتو کشیدی تو این مستراب!!زندگیه کوفتی که حتی ارزش اینم نداره که سرش بشنیو.. تمام وجودتو توش خالی کنی!
--کاش میدونستم کی هستی!ــ

پ.ن.۲:ممنون از تو..که به هدفش رسوندی..اما یه چیزو بدون..شاید اونیکه اون گفت شد..اما..اونیکه یه روزی بود و حالا نیست..همیشه واسه من همونه که بود!اگه دوباره..میزاییدنش!

پ.ن.۳:دیگه نمیخوام بنویسم..تا وقتیکه اروم بشم و بازم بتونم دروغ تحویلتون بدم..

پ.ن.۴:میدونی..تنها از تو شرم دارم..شبگرد..ببخش..

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 1:19  توسط مهرداد 

!!burning shit

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 23:19  توسط مهرداد 

پست،حذف شد!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 20:52  توسط مهرداد 

مردگان هم..یک بار رستاخیز میکنند..یکباره!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 16:20  توسط مهرداد 

کم کم دارم یقین پیدا میکنم که یه دشمن درجه یک تراشیدم!!
پ.ن:نمیدونستم تراشکاریم بلدم!
پ.ن.۲: دزد عزیز به قول همه..اشنا..اگه یه بار دیگه به رخش وگهواره من دست بزنی...دیگه اشنا و غریبه سرم نمیشه ها!حالا ما گفتیم!
پ.ن.۳:دشمن عزیز..مطمئنی اینروزا این دورو  بر نیومدی؟!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 22:53  توسط مهرداد 

...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 3:32  توسط مهرداد 

امروزم مثل دیروز!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 1:38  توسط مهرداد 

خواب مرا برد..من نخوابیدم!!
پ.ن:نیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد..چاره ان است که سجاده به می بفروشیم
       میکشیم از قدح لاله شرابی موهوم..چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 4:54  توسط مهرداد 

شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است!
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت , افسوس!
سخت دلگيرتر است...
--مصدق--
پ.ن:کاش معنای سکوتم را میفهمیدی..در تمام ان سالها..که نوار خالی پر میکردم!!

پ.ن.۲:مجبورم..سکوتم را بشکنم..همانطور..که خود شکستم! ..چه بد بهانه ای..برای شکست سکوتم ساختی...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 1:20  توسط مهرداد 

هیچکس لیاقت اشکهای تورا ندارد..و کسیکه چنین ارزشی دارد،باعث اشک ریختن تو نمیشود!
--مارکز--

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 1:54  توسط مهرداد 

مرگ، بهانه نمیخواهد..بهانه ای..برای زندگیت بجوی!

پ.ن:بهانه زندگیت که مرد..میمیری..بی بهانه!!
پ.ن.۲:زنده است..پس..زنده ام!
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 12:49  توسط مهرداد 

نمیدونم..باید دعا کنم که بفهمم کی اینقدر ناراحتت کرده یا نه!کاش میگفتی چی شده!
پ.ن: گفتی..گلوله!. جلیقه ضد گلولت میشم،اگه بپوشیش!شاید اونروزا تنگ بود اما..دادم دو،سه رج سرش ببافن!حالا..اندازه اندازس!
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 3:30  توسط مهرداد 

ایندفعه را هم که ببخشی..میرود.. تا دفعه بعد!...خدایی دیگر..گیرمان نده!!

پ.ن: در نماز بودی همی،که حالتی چنین گشت!!حالت که چه عرض کنیم..ترانه ای زنده شد در این خاطر خراب!عبادتمان هم به کفر خدا نمیارزد..
پ.ن.۲:  " کس نمیداند ز من جز اندکی..وز هزاران جرم و بد فعلی یکی..هر چه کردم نامه ناکرده گرفت..طاعت ناورده،اورده گرفت..دوزخی بودم ببخشیدم بهشت..عفو کرد ان جملگی جرم و گناه..پاک شد ان نامه و روی سیاه..اه کردم،چون رسن شد اه من..گشت اویزان رسن در چاه من..ان رسن بگرفتم و بیرون شدم..شاد و زفت وفربه و گلگون شدم..در بن چاهی همی بودم نگون..در دو عالم هم نمیگنجم کنون..افرینها بر تو بادا ای خدا..ناگهان کردی مرا از غم جدا..گر سر هر موی من گردد زبان..شکرهای تو نیاید در بیان.."

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 1:40  توسط مهرداد 

بعضی ها..ترکت میکنند..تا ادم شوی..بعضی هارا..باید ترک کرد..تا شاید.. ادم شوند..چه دوران مضحکه ای!
پ.ن:به خدا.. هر روز ندیدنت عمریست اما..میدانم..زود تمامش میکنی!میشوی..همان پسرک دوست داشتی..باز هم..موهایت را میکشم و تو..حتی دعوایم هم نمیکنی!..منتظرم..زود برگرد!!
پ.ن.۲:وقتی خودم قراره ادم بشم..چجوری میتونم..یکی دیگرو..ادم کنم..
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 0:55  توسط مهرداد 

نمیدانم چه حکمتی است اما..چند وقتیست که هرچه رو میاندازم به این کتاب سیاه!تنها سخنی که تحویلم میدهد همین است و بس..حافظ هم..لج میکند انگار بعضی وقتها!
"گر ازین منزل ویران به سوی خانه روم..دگر انجا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم..نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگویم که چه کشفم شد ازین سیر و سلوک..به در صومعه با بربط و پیمانه روم
اشنایان ره عشق گرم خون بخورند..ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم
بعد ازین دست من و زلف چو زنجیر نگار..چند و چند از پی کار دل دیوانه روم
گر ببینم خم ابروی چو محرایش باز..سجده شکر کنم وز پی شکرانه روم
خرم ان دم که چو حافظ به تولای وزیر..سر خوش از میکده با دوست به کاشانه روم

پ.ن:شاید به قولی..نشانه دارش کرده اند این صفحه تمام معنی را!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 0:23  توسط مهرداد 

یقینا الانم حرفی ندارم جز اینکه!دارم از خواب میمیرم!
پ.ن:نفرت...هیچ وقت متنفر نشدم..از هیچ چیز!اما..زارع خوبی هستی!!!!
پ.ن.۲:خوش اومدی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 4:33  توسط مهرداد 

گفتی..منتظرم نباش..گفتی هفتاد پادشاه را هم که به خواب ببینی،مرا نخواهی دید!گفتی..از تمام غیر ممکنهای زندگیت..که نمی ایی!که چشمانم..خشک میشود به این کوره راه تنهایی..اما..نگفتی جواب این دل در به در را چه کنم..نگفتی همان هفتاد پادشاه را به چه ملعبه ای دست به سر کنم..که شاید..روزی..در بیداریم..ستاره چشمانم را روشن کنی ..ستاره که نه!همان اتشدان خاموش به اب و نمک!..وگرنه،در خواب که میهمان هر شبمی..بانوی رویای شبها..
پ.ن:دیگر..نمیگویم بیا..تنها میگویم..وقت کردی..هراز گاهی..سری هم به ما بزن..اتش چشمانم راکه روشن کردی..یرو..تا سیل بعدی که بیاید و....کبریت هم نمیخواهد..همان هرم نفسهایت..مرا بس..چشمانم که سهل است..وجودم را به اتش میکشد...اخر..طاقت تاریکی را ندارم.. خاتون شعله ها...

پ.ن.۲:"نه اینکه بی تو نخندم..نه..اما..به نیامدن همیشه نگاهت قسم..تمام خطوط این خنده های خواب الود..با رگبار گریه های شبانه..از رخساره خسته و خیسم..پاک میشوند.."--یغما--
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 0:18  توسط مهرداد 

پیاده امده ام!
بی چارپا و چراغ،
بی اب و اینه،
بی نان و نوازشی حتا...
تنها کوله ای کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن پروانه را
نشان شقاوت شمع نمیداند!
....
کوله ام سنگین و دلم غمگین است!
اما تو دلواپس نباش!بهار بانو!
نیامدم که بمانم!
تنها به اندازه نمباره ئی کنارم باش!
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو امده ام!
پیاده!
باور نمیکنی؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده من!
حالا بگو!
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمیخواهی؟

--یغما--

پ.ن:نیامدم که بمانم..میدانم که دیگر..دلی برایم نمیتپد..اما..به سوسوی اخرین نگاهت قسم..همان طعم تلخ صدایت را از من نگیر!ستاره وجودت را..از من نگیر..حتی اگر روشناییش..ازان خانه دیگری باشد..

پ.ن.۲:میدانم..شاید به قول یک دوست..  سهم من..نه قالب صابون باشد ونه تکه پنیر کلاغ همسایه..شاید..باید بروم و دلم را خوش کنم..پی لقمه ای دیگر..اما..مانده ام با مزه اش چه کنم!که سالهاست..زیر زبانم مانده!لای دندانم..مسواک هم که نمیزنم..خلال دندان سراغ نداری!!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 1:25  توسط مهرداد 

جای تعجب داره اگه یه روز.. این بلاگفا درست باشه!
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:40  توسط مهرداد 

اعصابم به هم میریزه وقتیکه مجبورم سکوت کنم و مثل اونروزا..فقط نوار خالی پر کنم!میفهمی دشمن؟
پ.ن:جون هرکی دوست داری..این سکوت مزخرفو  بشکن..قول میدم هیچ فکری نکنم!!

پ.ن:بد اخلاقیمو..بذار به پای تمام تنهاییام..به پای..یه عمر سکوت و تو خودم ریختن..بد اخلاقیامو..بذار به پای..چرا با همه اره و با من..نه!کاش میشد مثل قدیما..زنگ زد و..معذرت خواست..برای تمام بداخلاقیام!
پ.ن.۲:دارم دیوونه میشم!نه..شدم!کاش مثل تو بودم ادمبرفی..اونوقت..تو این یخ بندون..همیشه میموندم!
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 23:28  توسط مهرداد 

دیروز تا امروز خواب بودم!!پس خبری نیست..پیوستم..ندارم!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 11:55  توسط مهرداد 

پ.ن:اینجوری ادامه بدم..تا چند وقت دیگه زندگیم ترک کردم!
فکر میکنم..یعنی اینقدر بد! بودم که دارم همه رفتارامو تک تک به ترک!میسپرم؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 15:44  توسط مهرداد 

No RomAncE RelaTionShip

!liKE AnoTher MaN! Like That  WhiTe  ClotHed
One AnsWer..NO..BeCAuse U R SO PreDicTabLe..But..IM SOOO PeRsisTeNt..See!LiKE EachoTHEr..p&p..Will MAke My FuTuRe.. T
he WoRd MaKe Our FuTuRe..Lets TaLk

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 18:40  توسط مهرداد 

خسته که میشوی ..خوابت می اید!
و خواب..برادر مرگ است..
میروم که بمیرم!..تا صبح!

پ.ن:شاید هم..خواهرش!!من که چیزی ندیدم!!
پ.ن.۲:سفسته!!شاگرد خوبی بوده ام؟!
پ.ن.۳:ضمنا..ساعت ۲:۳۰..بلاگفا هم عقب افتاد از گذر..ثانیه ها!!...
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 1:21  توسط مهرداد 

انتظار در عقل!یا..با عقل!!یا همان به قول تو..منطق همیشگی!جدیدترین محصول فکریم بود!اگر.. فکری..مانده باشد!
پ.ن:کی گفته من همیشه باید پیوست بذارم؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 21:10  توسط مهرداد 

پ.ن:دوستامو.. نگیر..
پ.ن.۲:راستی..اسم جدیدتو دوست داری؟
پ.ن.۳:عینک افتابیمو زدم..یه قیچی دستم میگیرم..تک تک ابرارو تیکه پاره میکنم!خورشید..سهم منه!
پ.ن.۳:موندم..وقتی قرار نیست چیزی به فروش بره..اینهمه تبلیغ برای چیه..حالم داره بد میشه!لابد اینم یه نوع دلمشغولیو فراموشیه!اصلا..به من چه!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 23:48  توسط مهرداد 

خسته ام...
پ.ن:به خوابم نیا..بیداریم را که تباه کردی..خوابم را از من نگیر...
پ.ن.۲: فکر میکنم..گفته بودم هر وقت امدی..جایی برایت کنار گذاشته ام..قدمت بر سر چشم اما...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 22:53  توسط مهرداد 

کوه را..لااقل به خاطر عدسیهای گرم و چای..و لحظه ای خواب ان بالا..در تنهاییم دوست دارم..دوباره شروع کرده ام..مثل انوقتها..که نبودی..تنهایی..من..کوه..بی هیچ صدایی..انجا..انقدر بالاست که فکرها هم.. خسته میشوند بیایند!
پ.ن: امدی!دعوایمان شد..کل راه سکوت بود..وقتی که برمیگشتیم...فرقی نکرده..الان هم در بازگشتم..فقط.. سکوت است..هنوز انقدرها دیوانه نشده ام که با خود حرف بزنم!
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 4:52  توسط مهرداد 

خودت را که از راستنمایی رها کنی..تازه می شوی یکی مثل من..که نشسته ام..در انتظار یک دروغ!نه خود را تسلی میدهی و نه می توانی تن به رنجی دهی که ذره ذره..میخوردت!خودت را که از راستنمایی رها کنی..تازه میفهمی که هیچ چیز..راست نیست!اما.. پیش میرود..مثل صفحه گرامافونی که نمیتواند..وارونه بچرخد!خودت را که از راستنمایی رها کنی..میشوی..یکی مثل تو...تویی که..مثل من نیست..
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 2:52  توسط مهرداد 

ارزوهای کوچکت را..به من بده..جمع که شد..ارزوی بزرگی میسازم،برای هردومان..شاید هم..بالاخره خانه ارزوها را ساختم..انوقت..هیچ کس..مثل من..بی ارزو نمی ماند!
ارزوهای کوچکم را..جمع کرده ام..ارزوی بزرگی ساخته ام!

پ.ن:یادت می اید..انروز که گفتی:ارزوهایت کوچک است..من به دنبال بزرگترینهایم..اما تو..بزرگ بودی!من هم بودم..شاید..انقدر بزرگ بودم.. که وسعت چشمانت اجازه دیدنش را نمیداد!...بزرگتر هم.. میشوم..
پ.ن.۲:به اعتماد به نفسم نخند!گفته بودمکه..هنوز هم همان مرض همیشگی..نارسیس دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 2:42  توسط مهرداد 

داره بارون میاد!پنجررو باز گذاشتم که صداشو بشنوم..شایدم،دو سه تا ازونا..راهشونو گم کردنو..داره اروم اروم..بارون میاد..
پ.ن:صدای ناله گربه ی کوچه اذیتم میکنه..احمق!نمیفهمه زیر بارون بودن چه حالی داره!..میرم بیارمش بالا!نمیخوام هیچ صدای دیگه ای باشه...
+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 2:32  توسط مهرداد 

دیگر..ماشینهای بزرگ را دوست ندارم..تا شیشه هم که جمع شوی..ککشان نمیگزد!

پ.ن:خودم هم نمیدانم..چه ام!!شده!..تقصیر من نیست..پاهایم حرفم را گوش نمیدهند..زود میروند و دیر میایند!
پ.ن.۲:پاها..شاکی شده اند!مغزم را مقصر میدانند..زیاد فرقی نمیکند..مهم این است..من مقصر نیستم!
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 2:9  توسط مهرداد 

به خدا..همان سلام ابکی هم مرا بس..قبول کرده ام..قلبم نه..اما عقلم..زندگیم را میکنم..مگر همین را نمی خواستی؟ لا اقل..سعیم را میکنم..اما امیدم را..یقین داشته باش..هیچ پلی را..پشت سرم.. خراب نمیکنم..
پ.ن:میدانم..کمکم میکنی..

پ.ن.۲:دلای کوچیک..با چیزای کوچیکتر از اینم خوشحال میشن..اینکه..یه دنیا بود!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 0:33  توسط مهرداد 

زندگی..یک شوت زباله کم دارد!تمام گذشته را میگذاشتم ان تو..دکمه اش را که میزدم!!همه چیز رفته بود!..حالا مجبورم..اینهمه راه!هر روز تا دم در بروم! دیر میرسم..رفتگر رفته است!همه را..برمیگردانم!

پ.ن:صدای همه درامده..از بویش..کلافه شده اند!

پ.ن.۲:اما..تو که زباله نبودی..همه را بازیافت میکنم!چیزی برای شوت نمیماند..میبینی..زندگی هیچ  کم ندارد!
پ.ن.۳:هنوز هم، صدای همه درامده!..نمیفهممشان!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:41  توسط مهرداد 

عادت کرده ام..گهگاه دستانم را دراز میکنم که شاید، جای این دنده ی سیاه!دستانی سپید انتظارم را بکشد!یا شاید..زوزه موتور این گهواره خاطره ها!که بلند شد،به اشاره ای ارامش کنی اما..تنها من مانده ام و این صدای گوشخراش که تا صبح هم چشم بدوزم به این صندلی خالی،ارام نمیگیرد!به مانند زوزه گرگی گرسنه که بچه خرگوشی را..درین زمستان سیاه از دست داده باشد!میدانی..گرسنگی سخت است..سختتر از سرما...
نگاه میکنم.. به ان صندلی خالی..تنها اشک است که انتظارم را میکشد...


پ.ن:هنوز هم میدانم..یک روز..دستانت از ان من میشود...
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 22:37  توسط مهرداد 

ساعت که از نه گذشت..امدم زیر ان پنجره بسته..روشن بود..شاید..نور تو بود...
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 22:29  توسط مهرداد 

نشد فراموشت کنیم خاتون...حکمت خدا را میبینی...ممنون..ازو که نگذاشت!در حالیکه مرا..نمیشناخت!

پ.ن:چقدر دروغ گفتم که شاید..لااقل به دل بقبولانم.. که رفته ای..عقلم..روزهاست که میداند..
پ .ن.۲:برای فراموش کردن..دیگر سعی نمیکنم..

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 1:45  توسط مهرداد 

گفته بودی دلم که تنگ شد..یعنی اینقدر دلسنگی!؟

پ.ن:چرا هایی که مثل خوره مغز ادم را میخورد..
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 4:20  توسط مهرداد