تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

اینروزها.. دکترها.. شادی تجویز میکنند..نمیدانند بیخیالی هم نمیاورد!صد رحمت به ان الکل روزهای دور!
پ.ن:زنده ام..گیرم به ضرب قرص و دارو..زندگی باید کرد...
پ.ن.۲:امد روحم را خوب کند،زد سرم را هم شکست!رفت جزو ترکیها..چه زیاد میشوند!
پ.ن.۳:زندگی..بدون..قرص..دارو..دکتر..تو...
پ.ن.۴:خیالبافی..باور نکن..گفتم که نگویی..
پ.ن.۵:پست..الکی!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 0:39  توسط مهرداد 

تنها..مشتی خاک به من بده!درختی بر ان مینشانم که سالها بر شاخ و برگش اشیانه کنی..گنجشکک خاطره ها...
پ.ن:اخرین شانس زندگیم را..میدانم به من نمیدهی!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 0:23  توسط مهرداد 

دیشب..امدم که خاطراتت را دوره کنم..صبح شده بود..هنوز روز اشنایی بود!

پ.ن:خورشیدی نمانده..اینجا شب است!به کرم شبتابها دل خوش کرده ام..
(میخواست غروب کند..دزدیدمش..گذاشتم انجایی که دست هیچکس به اش نرسد!!قلبم..هنوز دارد میسوزد!خورشید را میخواهی..قلبم را بدزد!)
پ.ن.۲:نمیدانم قطرات اب شده از خورشید دلم است یا هجوم ابرهای بی خورشید که چند وقتیست چشمانم را میازارد!
پ.ن.۳:فردایی که از ان من نیست..کاش هیچ وقت.. صبح نشود..خوش به حال صاحبش! به او بگو..شاید فهمید!ما که نفهمیدیم..شاید هم..فهمیدیم و باور نکردیم..شاید هم..اصلا چه فرقی میکند..هر چه تو بگویی!مثل همیشه!!
پ.ن.۴:...الان همیشه نیست..من حرف میزنم!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 16:33  توسط مهرداد 

Driving in a frEe hiGhway wiTh no liGth..when u have jUst one cigRet left!your giutar wait in your baCkseat for yoUr sHout

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 11:34  توسط مهرداد  | 

از عرش گریزانم..به سقوط می اندیشم..زمین..میعادگاه ماست...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:51  توسط مهرداد 

یادت می اید..انروز که برای اولین بار،در پس ان مغازه های رنگارنگ..از رفتن گفتی..و من،تنها نگاهت کردم..میدانم..فکر میکردی طاقت انتظارت را ندارم..فکر کردی که با ندیدنت کورسوی چشمانم به نبودنت خاموش میشود..ستاره ام..میمیرد..اما..ماندم..
شاید انروز،به خاطر روزهای پیش رویم گفتی..گفتی برو..گفتی سوسوی چشمانت را به انتظار ستاره ای ندوز..و من..ماندم..روزها و ماهها..
یادت میاید..انروز که دگر بار،بی مقدمه ای..رفتی..اینبار نه برای من..نمی خواستی چشمانت را به سیاهی شبهایم عادت دهی..شاید،اتنظار ستاره روشنی..
میدانم..هنوز هم فکر میکنی طاقت انتظارت را ندارم..ماندم اما..تو رفتی..
گفتم بمان..نماندی و من ماندم..بی تو..

پ.ن:و تو!دختر بی بازگشت گریه ها!از یاد نبر که ساده نویسی،همیشه نشان ساده دلی نیست!پس،اگر هنوز..بعد از گواهی گریه ها در دفترم می نویسم:((باز میگردی))،به ساده دل بودنم نخند!اشتباه مشترک تمام شاعران این است،که پیشگویان خوبی نیستند... -یغما-

پ.ن.۲:من شاعر نیستم!شاعرم نخوان!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:49  توسط مهرداد 

اون شبا هم...تموم شد..

پ.ن:حتی..دیگه بهانه ای واسه اتوبانگردیای سحریت نداری..وقتی که همه جا خاموش و تو..به سمت خدا میری...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 16:12  توسط مهرداد 

منتظر نباش که شبی بشنوی،ازین دلبستگیهای ساده دل بریده ام!که روسری تورا،در ان جامه دان قدیمی جا گذاشته ام!یا در اسمان،به ستاره دیگری سلام کرده ام!توقعی از تو ندارم!اگر دوست نداری،در همان دامنه دور دریا بمان!هر جور تو راحتی!بی بی باران!همین سوسوی تو،از انسوی پرده دوری،برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست!من که اینجا کاری نمیکنم!فقط ،گهگاه..گمان امدن تورا در دفترم ثبت میکنم!همین!این کار هم که نور نمیخواهد!میدانم که مثل همیشه،به این حرفهای من میخندی!با چالهای مهربان گونه ات...حالا،هنوز هم..وقتی به ان روزهای زلالمان نزدیک شوم،باران می اید!
صدای باران را میشنوی؟
-یغما-

پ.ن:حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی..کنون که ماه تمامی نظر درغ مدار
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:54  توسط مهرداد 

میروم تا به سجود بت دیگر باشم..باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم..                      -وحشی-

پ.ن:شاید..هنوز هم کافرم..
پ.ن.۲:بتها..شکسته اند..خدا مانده..
پ.ن.۳:تا سحر..باز هم سبک شدیم...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 8:27  توسط مهرداد 

پست..خالی...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 16:12  توسط مهرداد 

احیا..اشک و اه..اینبار..نه برای تو!..خدا رو که جا گذاشتم..گهوارم همونجاییم برد که خیلی وقته به رفتن عادتش دادم..بالاتر از همه..خدا اونجا بود...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 3:38  توسط مهرداد 

گر ازین منزل ویران به سوی خانه روم..دگر انجا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم..نذر کردم که هم از راه به میخانه روم..

پ.ن:میبینی..تو هم این روزها غریبه ام میدانی..شبگرد..

پ.ن:صورتت را از من میدزدی و نثار بقیه میکنی..انقدر غریبه شده ایم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 14:16  توسط مهرداد 

گریزانم..از همه..وحشت دارم..از محبت..عشق..عادت..و تو..هر روز..سنگدل تر از گذشته..دیر به دیر به خوابم می ای..بعضی وقتها..توهم بودنت چشمانم را می ازارد..اما..توهم است..یا شاید..سرابی ابدی..

پ.ن:دکتر گفته بود چشمانت خوب میشود..استکان مادر بزرگش را به من داد!اما..نشد..اشک مصنوعی؟!نمیدانست هر روز..طبیعی اش را مهمان میشوم..

پ.ن.۲:بی وفایی..خاتون..گفته بودم روی برنگردان..گفته بودم که انقدر پیر میشوم..که در خیابان هم که دیدمت..نشناسیم..گفته بودم..اما..ستاره چشمانت را هم دریغ کردی..
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 0:59  توسط مهرداد 

بعضی وقتها..فکر میکنم که هیچوقت.. هیچ ستاره ای نبوده!تنها شهابهای سرگردانی که می ایند و لحظه ای..اسمان رویایت را روشن میکنند و میروند..تو میمانی و ظلمات همیشگیت..و چشمانت خسته از نورهای گذرا..چشمانت را که به هم میگذاری..ماه چشمک میزند!!

پ.ن:دلها..کوچک شده اند..به تلنگری میشکنند..باور کن..تکه هایش را هم که وصل میکنی..کم می اورد!تکه ای..میرود به فراموشی..شاید هم..گوشه ای پنهانش میکنی تا کسی نبیندش..میگذاری..تنها برای خودت..ساعت..که از نیمه شب گذشت..بیرونش میکشی و ..مثل دندانهای پدربزرگ که نمیدانم چه شد!در ابنمک میگذاریشان..نگران نباش..ابی به زلالی چشمانت..نمکی از سراسر وجودم..تنها نگاهشان میکنی..سپیده که دم زد..بر میگردد همان جای همیشگی..خورشید..نا محرم است!

پ.ن.۲:شبگرد..بمان..ظلمات هم زیباست!
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 9:25  توسط مهرداد 

هر لحظه از زندگیتو.. مثل دود سیگار..فرو بده!

پ.ن:شاید امروز..روز بزرگی باشه!
پ.ن.۲:کار..کار..کار..

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 8:48  توسط مهرداد 

حوا سیبی خواست..وما..بهشت را فروختیم..حوا سیب را خورد..ادم را..قی کرد..

پ.ن:حوا هم..رفته بود! اخر..دیگر نه سیب بود..نه بهشت..و ادم..پس مانده ای از تعفن!
پ.ن.۲:در جواب..یه دوست!
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 5:28  توسط مهرداد 

خواستم.. به ظلمت شب پشت کنم..با کابوسی راه را نشانم میدهد..از خواب میپرم..میشوم همان منزوی..در شبی تاریکتر!

پ.ن:باز ای ساقیا که هواخواه خدمتم..مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
       زانجا که فیض جام سعادت فروغ تست..بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم
       عیبم نکن به رندی و بدنامی ای حکیم..کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
       می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار..این موهبت رسید ز میراث فطرتم..

پ.ن.۲:این روزها..با حافظ عشق بازی میکنیم..عجیب حرف میفهمد!گوش شنوایی دارد!
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 5:18  توسط مهرداد 

یه مترسک شکسته..عمریه به پات نشسته...

پ.ن:مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو..یادم از کشته خویش امد و هنگام درو..
       گفتم ای بخت بخفتیدیو خورشید دمید..گفت با این همه از سابقه نومید مشو..


پ.ن.۲:هزار بار بازش کردم و بستم..نشد..بی هیچ حرفی..رفتم.. رفتم تا شاید..یه روزی دستات طنابای پاره تنمو بهم ببنده..کاه تازه تو سرم بریزه و کلاه تازه ای سرم بذاره..اما تا اون روز..مزرعت هنوزم یه نگهبان داره..شکسته..اما هنوزم..ایستاده..
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:23  توسط مهرداد 

هنوز باورم نمیشه که همه چیز به تلنگری تموم شده باشه...هنوز فکر میکنم خوابم اما..نوشته ها دروغ نمیگن..تموم شد..

پ.ن:هنوز زندم! هنوز منتظرم..
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:29  توسط مهرداد 

زندگی..یه سکه یه رو ء ، که فکر میکنی..اونورش فرق داره! اما هر چی بندازی..سهمت یه چیزه!

پ.ن:سهم من..یه خط..که هرچی میری..به انتهاش نمیرسی!
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 6:30  توسط مهرداد 

از سه که از خواب پریدم این چند سال عین فلش بک تو مغزمه!کاش میدونستم دکمه استوپش کجاس..یا..فرمتش..کاش میتونستم بگم لعنت به تو و..همه چیزو از یاد ببرم..اما نمیتونم..فقط میگم..به سلامت..

پ.ن:گفته بودی از پیله در میای..در بیا اما..سهم کلاغ سیاه بوم و لاشخور برزن ما نشو!تولدت مبارک!
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 6:23  توسط مهرداد 

خورشید را..با تابشی به روشنی افتاب ظهر..بر شیشه های خانه کشیدم..چشم سپیده کور!میخواست پا به خانه گذارد..   -رها-

پ.ن:کارام..دیگه واسه خودمه!
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 0:16  توسط مهرداد 

 شام اخر..

پ.ن:من..مسیح نیستم..نمیبینی؟!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 15:6  توسط مهرداد 

شمع را از چه میترسانی! از اب شدن؟!! از پروانه ها میهراسم که شعله ام را خاموش کنند..تو خود..آتشی..
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 1:6  توسط مهرداد 

ظلمت مینوشم..روشنایی را.. قی میکنم! طلایه دارش رعد و برقیست..اتش سیگار مارا بس!

پ.ن:من..آبروی تو بودم..که ریخت!خورشید میشوم.."تا از بخار، ابری نشیند..این خاک تشنه است."

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 0:47  توسط مهرداد 

شاید..رفتی که خدا رویش را بگرداند..باور نداشتم که صدایم را بشنود..اما..پاسخم گفت!

پ.ن:دامن کشان همی شد در شرب زر کشیده..صد ماهرو ز رشکش جیب قصب دریده
       زنهار تا توانی اهل نظر میازار..دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده...

پ.ن.۲:بابا..علی الحساب..ممنون!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 0:41  توسط مهرداد 

در دلمو میبندم که دیگه..دم به دقیقه نگیره!

پ.ن:هی!مگه نمیبینی بستس..حالا هی با لگد بکوب..نشکنه!
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 1:6  توسط مهرداد 

روحم را..کسی یارای همپاییش نیست..برای یدک کشیدن جسمم..کسی را نمیخواهم!
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 1:9  توسط مهرداد 

یاد بگیر..بادکنکهایت را باد کنی، بی انکه بترکد!

پ.ن:زیادی بادت کردم!
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 16:32  توسط مهرداد 

دلم پاره شد..پاره شد و حرفهایش ریخت..حرفهای نا گفته ام..میدانم هیچوقت طاقت شنیدنش را نداشتی..اما..
راست میگفت ان شاعر سیه پوش..راست میگفت که بریدی و دوختی..قلبم را چاک زدی و با تکه پاره اش تجربه ای دوختی..توشه اینده ات!میدانم..بهانه هایت سهم من شد اما..باختش سهم من نبود!
"یاد میگیرم از تو اینو،که برم به یک بهونه،اسم این کارو بزارم،را حل عاشقانه!
 توی اوج اشک عشقی،یاد میگیرم که بخندم،هرکی سوخت و باخت مهم نیست،مهم اینه من برندم!"
راست میگفت..اینروزها..تنها میخندم!..من..به غصه وا نمیدم..به توام..بها نمیدم!
باختی!

پ.ن:ترانه هارا..میفهمم!
پ.ن.۲:خیلی چیزها را..به مفت فروختی..چیزهایی که عمری را هزینه اش کرده بودم!
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 22:10  توسط مهرداد 

سهراب خانه دوست را نمیشناخت!..من میشناسم..راهم نمیدهند!

پ.ن:ما بدین در نه پی حشمت و جاه امده ایم..از بد حادثه اینجا به پناه امده ایم
       رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم..تا به اقلیم وجود اینهمه راه امده ایم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 12:42  توسط مهرداد 

 بلعیدن سفره ای.. در پنج دقیقه..هیچ وقت انقدر حریص نبوده ام!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 15:22  توسط مهرداد 

چند وقتیست که دل و عقلت در جنگند!زخمهایش را.. من میخورم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 15:51  توسط مهرداد 

پنبه سلاخیت را تیز کن..و با کرشمه ای..حلقوم تمامی پسران این دیار را بدر!
پسران این دیار به مردانگیشان مینازند..کور است..اخر جز به تاریکی راهی نداشته!
پنبه سلاخیت را تیز کن...مردانگیشان را بدر!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 17:37  توسط مهرداد 

گرزی بر دستت بگیر،و بر سر تمامی دختران سرزمینت بکوب!عادت کرده اند.. به خشونت!بی گرز تو را بچه گربه ای ملعبه میشمارند یا عروسکی خیمه شب بازی!شاید..انان،نه علاقه را میفهمند..نه احترام را..گرزی بر دستت بگیر!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 17:36  توسط مهرداد 

بانک مرکزی..بهترین بابای دنیاء اگه تنهای وظیفه بابات پول چاپ کردن باشه!

پ.ن:اینو نه به حساب من بذار..نه بابام..اما و اگرشم..پای خودت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 1:53  توسط مهرداد 

یه ماهی..یه شیلنگ!..یه باریکه اب..فقط زندس!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 2:13  توسط مهرداد 

زندگی...احمقانه تر از ان است که باورش کنی!
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 11:49  توسط مهرداد 

نیکوتین..کافئین..کدئین و الکلی که چند وقتیست ترکش کرده ام و هزاران کاف دیگر!.. میخواهند کرم کنند تا شاید، صدای کرکر خنده ات را نشنوم!

پ.ن:ادمهای ضعییف..دوستشان ندارم!
پ.ن.۲:چوب حراج برده فروشی را،در چهار سوی شهر،بازار مشکنید..امروز،مردی شکسته را،ارزان و مفت..از او توان به قیمت باد هوا خرید..گویند شاعر است..ای کاش..از چارسوی شهر..بیگانه رفته ای..یک لحظه میگذشت..-رها-
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 15:9  توسط مهرداد 

دستان تو
پیمانه میکند
در فصل گل سخاوت باران را
ما هم
با قامتی صبور
کنجی نشسته تلخی پاییز می کشیم.


-رها-
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 17:19  توسط مهرداد