تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

گرسنه ام!...زبان بلعیده ام!

پ.ن:مقام اصلی ما گوشه خرابات است،خداش خیر دهد انکه این عمارت کرد
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 15:39  توسط مهرداد 

..
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 21:14  توسط مهرداد 

یادت میاید..انروز که گفتی.."خدا نجواهایت را میشنود.."گمان کردم که دروغ میگویی..شاید هم نمیشنید!..فریاد زدم..گوشهایم کر شد!حال در سکوتم،تنها صدای خدا را میشنوم!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 2:5  توسط مهرداد 

امروز هم تمام پولهایم سهم دخترکی شد که چراغهایش کلید چشمانش بود!وقتی که شکست..دیگر نه چراغهایش را داشت،نه چشمانش را..تنها..یک جوی اب!

پ.ن:خیالت راحتم نمیگذارد..نه مرا..نه گهواره ام را!چند وقتی بود نتصادفیده بودیم!!..نگذاشتی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 1:49  توسط مهرداد 

"اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن..اهلی یعنی چه؟یعنی ایجاد علاقه.."
اهلیم کردی اما..رهایم کردی درین دنیای وحشی...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 15:35  توسط مهرداد 

باور میکنی؟کابوسهایم را در بیداری میبینم!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 4:43  توسط مهرداد 

 زندگی.. دختر..هندوونه! پوست هرسه شونو که بکنی، تازه به جای ابدارش میرسی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 4:26  توسط مهرداد 

 یارب ان اهوی مشکین به ختن باز رسان،وان سهی سرو خرامان به چمن باز رسان
دل ازرده مارا به نسیمی بنواز،یعنی ان جان ز تن رفته به تن باز رسان
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند،یار مهروی مرا نیز به من باز رسان
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات،بشنو ای پیک خبرگیر وسخن باز رسان

پ.ن:رویاهایت را نگه دار..اگر رویاها بمیرد،زندگی پرنده شکسته بالی میشود،که قدرت پرواز ندارد....نمیدانم..از رویاها میگفت یا از حقیقتی که به رویا تبدیل شد..

پ.ن.۲:میبینی..فال گرفتنم بهم نیومده..اینقدر کولی بازی دروردم که حافظم فهمید!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 4:7  توسط مهرداد 

خسته ام اما...میترسم بخوابم و باز خواب تورا ببینم...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 4:41  توسط مهرداد 

مشکل ما انسانها..گلوبندها و قابها و کتابها..کاش دلها را با خود میبردیم...گفتی به فاصله اولین سطر شعرم..تا پایان قافیه ها..شعرم قافیه ای نداشت..سپید است..به سپیدی دستانت..من هم میروم..شهر من همان اتوبان بیچراغی است که روزهاست میزبان تنهاییها و زوزه های گهواره ام مانده..میزبان دود و مستی شبانه ام..شهر من انتهایش به فاصله،تابلوی قرمزی است که از پایان زندگی میگوید..میروم..شب سیاهیست..میروم شهرم را با فریادی بیدار کنم...

پ.ن:میدانستی که سپید مینویسم..درین سیاهی..شرطی محال گذاشتی...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 3:29  توسط مهرداد 

تو مجبور بودی به رفتن..و سهم من..ماندن شد..ماندن..با خاطراتی که تو را مجبور به رفتن کرد...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 15:48  توسط مهرداد 

افتاب پرست میشوم!رنگ فصلها را میگیرم..به زردی پاییز..به سپیدی زمستان و به سبزی تابستان..اما..نخواه، همرنگ بهاری شوم که خود خواستی از واژگان فصلهایم حذفش کنم...

پ.ن:میدونم اخر با یه سطل رنگ کار خودتو میکنی!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 2:29  توسط مهرداد 

تمامی درها را بستم..و تنها شدم..با او..دیگر نه تاب حسرت فروخورده ام را داشتم ..نه توانایی مقابله با لذتی که روزها خود را ازان محروم ساختم!نه چشمی نظاره گرم بود..و نه دستی که نهیم کند،ازین لذت جاودان!از حرارت دستانم اب شد و من..لبانم گرمی و شیرینی را حس کرد که روزهاست تجربه اش نکرده ام ! و من عاری شدم..از تو...

پ.ن:به بدجایی رسیده ام!شکلاتهایم را تنها تنها میخورم!
پ.ن۲:میرم دستامو بشورم..مامان تازه رو تختیو شسته!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 2:52  توسط مهرداد 

بالهای فرشته که سوخت..
او دیگر انسان هم نبود!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 2:31  توسط مهرداد 

چقدر احمق بودیم، که فکر میکردیم..
زمین گرد است!
اخر..هر چه میدوم به تو نمیرسم!


پ.ن: پرت میشوم!به سیاهی..شاید همان جایی باشد که اسمش را گذاشته اند کهکشان..اما..ستاره ندارد!انتهای زمین..سهم من از تمام دنیا!گالیله..تو مرا هل دادی!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:59  توسط مهرداد 

شاید بعضی وقتها بتوان بازگشت و خندید به تمام گذشته ای که خنده دارش میخوانی..اما وقتی سرت را برمیگردانیو دنیای پیش رو را میبینی،خواهی دید که دیوانه ای بیش نیستی..دیوانه ای که همیشه میخندد!

پ.ن: خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است،کارم از گریه گذشتست بدان میخندم..دگرم نیک و بد دهر تفاوت نکند..من بیدل به زمین و به زمان میخندم..
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 2:34  توسط مهرداد 

..تمام دلم را غمی فرا گرفته.. شعرهایم را میبلعد و انچه را که قی میکند تنها نجوایی است که خدا هم نخواهدش شنید!دوست داشتن..واژه غریبیست در این روزگار..به پشیزی نمیخرندش..همانند خدای که انزمان که محتاج شدم به انچه ناننش خوانند در سبدی نهادمش و به بازار بردم!ان را هم به پشیزی نخریدند..به ابش انداختم و شدم..در زمره کافران!
نمیدانم..نوشته هایم..به مانند نجوای تار تو میماند که شاید لحظه ای ارامش این دل دیوانه باشد..پس بنواز..به یاد تنهاییهای شبانه مان...
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 19:39  توسط مهرداد 

ترس..از گذشته،و اینده ای که گذشته را پیش میکشد..
کاش در اوج خوشبختی دنیا تمام میشد..اگر سعادتی وجود میداشت!

پ.ن:من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می،زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:51  توسط مهرداد 

صدایم را کسی نشنید،همانند انسانی که در خواب برای رهایی از کابوسی تلاش میکند،که شاید دستی دراز شود و کابوسهایش را بتاراند..
صدایم را کسی نشنید،اخر دیگر صدایی از حنجره ام به بیرون نمیتراوید!


پ.ن:اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم،جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخارا...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:34  توسط مهرداد 

قول داده ام.
.گریه ام را
تنها زیر باران ببینی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:28  توسط مهرداد 

خاک را که بر گورم ریختند،هنوز زنده بودم..
و تو،میخندیدی!
دنیا را با خنده ات عوض کردم..
مردم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 13:32  توسط مهرداد 

"خدا اندیشید و اولین اندیشه اش فرشته ای بود..*و تو نیندیشیده شاعری ساختی دیوانه..میبینی..از خدا هم تواناتری!دیگر نگو چه در من دیدی که اینگونه مجنون گشتی،خاتون!

*جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 13:28  توسط مهرداد 

باور کن نرفته ام..همینجایم!در کنار هر خیابان بی چراغ و گوشه هر جوی تهی از اب! اخر پاهایم نای رفتن ندارند..به مانند کلماتی که جا خوش کرده اند و دیگر نه بر زبانم جاری میشوند،نه بر قلمم..همینجا..گوشه ای در همین خلوت همیشگی..شاید،خاطراتت را که ورق بزنی شبهی تار چشمانت را بیازارد..قسمت میدهم..رویت را برنگردان..بگذار..شاید برای اخرین بار،مگر در خاطره ای ببینمت..خواستی چشمانت را ببند تا نیازارمت..اما رویت را بر نگردان!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:44  توسط مهرداد 

من..تو..واژه ها و دستور زبانها ما میخوانندش..میدانم..میگویی زیبا نمینویسی اما به صدای جیک جیک گنجشک گوشه نشینین حباتمان قسم..اینها قید مسلمند نه زیبایی واژه ها..باور کن..کودکان کوچه تان هم میدانند،اگر تو باور کنی!
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 12:48  توسط مهرداد 

چراغای اتوبان خاموشه،به خاموشی این زندگی..و به خاموشی لبایی که دریغ میکنند از تنها واژه ای که میخوام بشنوم!و من به تندی گذر این زندگی خاموش در حرکتم..انقدر تند که ثانیه به ثانیه به انتهاش نزدیکتر میشم!
یه تابلوی قرمز..پایان بزرگراه..پایان!چیزی برای از دست دادن نمونده..پدال گازو بیشتر فشار میدم!


پ.ن:کودتای سیاه انقدرها هم سیاه نبود!سالروز زادن موجودی بود که گاه به سپیدی هم می اندیشید!خواه سپیدی دستانی دور و خواه سپیدی دورهنگام دلی سیاه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 2:50  توسط مهرداد 

نبودنم تقصیر تو نبود!تقصیر من هم نبود..اخر مگر نمیدانی..ما کودکان معصومی بیش نیستیم..
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 2:38  توسط مهرداد