تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

نه دقیقه از من، تا تمام انچه مانده بود..نه دقیقه ای که روزها میکشد تا طی اش کنم..لاکپشتها بد مضحکه ام کرده اند!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:22  توسط مهرداد 

اینبار جاده ای ناتمام..که شاید سهمی در اتمامش داشته باشم..بیابان مرا میخواند!

پ.ن:کی گفته اخه من باید بقیه عمرمو با اینهمه عمله سر و کله بزنم!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 1:17  توسط مهرداد 

زندگی دو روز بیش نیست..امروز زندگی میکنی و فردا..میمیری...
+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 15:50  توسط مهرداد 

..

پ.ن:اینروزها تنها واژه ایست که به خود میخورانم..
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 18:24  توسط مهرداد 

بوئندیانو را یادت هست؟...سرهنگ را میگویم..سالها در انتظار نامه های نرسیده ماند.. و نمیدانست که سرنوشت فاتحان بزرگ..انزوای مطلق است یا مرگ در یکی از فتوحات...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:13  توسط مهرداد 

خندم میگیره..منیکه به ماهها عادت دارم،چرا سر ساعتها چونه میزنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 11:48  توسط مهرداد