نه دقیقه از من، تا تمام انچه مانده بود..نه دقیقه ای که روزها میکشد تا طی اش کنم..لاکپشتها بد مضحکه ام کرده اند!
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:22 توسط مهرداد
اینبار جاده ای ناتمام..که شاید سهمی در اتمامش داشته باشم..بیابان مرا میخواند!
پ.ن:کی گفته اخه من باید بقیه عمرمو با اینهمه عمله سر و کله بزنم!!!
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 1:17 توسط مهرداد
زندگی دو روز بیش نیست..امروز زندگی میکنی و فردا..میمیری...
+
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 15:50 توسط مهرداد
..
پ.ن:اینروزها تنها واژه ایست که به خود میخورانم..
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 18:24 توسط مهرداد
بوئندیانو را یادت هست؟...سرهنگ را میگویم..سالها در انتظار نامه های نرسیده ماند.. و نمیدانست که سرنوشت فاتحان بزرگ..انزوای مطلق است یا مرگ در یکی از فتوحات...
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:13 توسط مهرداد
خندم میگیره..منیکه به ماهها عادت دارم،چرا سر ساعتها چونه میزنم!
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 11:48 توسط مهرداد