تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

زیاد که فکر میکنم تشعشعات مغزم بالا میرود..انوقت است که ته مغز مانده ام را هم میسوزانم به جای فسفر یافت نشدنی در غذای اینروزها!!فکر کردن تعطیل میشود تا جوانه بعدی مغزم!
میبینی..دیگر نگو فکر نمیکنی!
+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 3:25  توسط مهرداد 

فکر میکنم که زنده ام!اما..افکارم از بوی تعفن میگریزند!چند وقتیست که گوشی پزشکی تو هم صدای قلبم را نمیشنود!
+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 3:5  توسط مهرداد 

دخترک انقدر گریه کرد تا در اشکهایش غرقه شدم!انوقت بود که نفهمیدم گونه هایم خیس از اشکهای اوست یا چشمانم اشکهای او را بهانه میکنند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 1:5  توسط مهرداد 

((...ترس من از ان نیست که چیزی در ماورا وجود دارد
ترس من از ان است که شاید نتوانم به ان پاسخ بگویم
..
..

میگویی:((تو یک بی ایمانی یا یک معنویت گرا))؟
من هیچکدام انها نیستم.
اما ایا دلت نمیخواهد واقعیت را بدانی
بدانی که انسوتر چه چیزی وجود دارد
که پاسخ این پرسش در دست ان است،
و بفهمی که در کدام سو قرار داری
پایان کارت به کجا حواهد انجامید
به بهشت یا دوزخ؟
کمکم کن تا من حقیقی را بیابم...))

iron maiden

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 1:12  توسط مهرداد 

نمره!ارث پدری استادان این دیار....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 15:11  توسط مهرداد 

care your virginity,not in all

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 3:2  توسط مهرداد 

کم مونده بود که سر بی پست رو زمین بزارم!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 23:58  توسط مهرداد 

دیروز را به یاد می اورم که فردایش را ارزو میکردم و فردایی را میبینم که دیروزش را..میاندیشم..حالی را خواهم زیست که نه فردایی دارد و نه دیروزی..
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 1:39  توسط مهرداد 

نمره ها که قراره بیاد اصلا حس خوبی ندارم..خدا به خیر کنه!
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 3:28  توسط مهرداد 

صداقت را از چشمانم میخواندی..اگر فاصله ها مانع دیدارشان نبود...
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 4:2  توسط مهرداد 

قلبت را من نشکستم!کار پسرک لوچی بود که میخواست مرا با سنگ بزند!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:13  توسط مهرداد 

آی عشق میفروشم!به صدای جیرجیر و بوی تند عرق!

پ.ن:راست میگفتی..عاشقی سخت است..درد هم دارد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 3:16  توسط مهرداد 

..
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 3:58  توسط مهرداد 

کم که می اورم دو نقطه هارا (..) اضافه زندگیم میکنم..سر خط هم نمیروم..اخر..چند وقتیست که از دست دادن سطرها هراس دارم!
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 16:53  توسط مهرداد 

باور کن..قلبم خالی خالیست..خالیتر از نگاههایت..تو هم دیگر سهمی دران نداری..اخر..سهم خود را هم واگذار کرده ام..به سرمای دستانت..میخواهم از نو بسازمشان..انقدر گرم که خالی چشمانت را ذوب کند..و انقدر سرد که سختی دستانت را منجمد! انوقت است که با تلنگری میشکنمش..بذری نو مینشنانم و با هرم نفسهایم میپرورانمش..دستانم را بامی بر فرازش مینهم تا مءمنی باشد بر بارانها و همراهی بر دلتنگیهای شبانه اش...
میبینی..قلبم را فروخته ام..به ان دریغ نگاههایت!دیگر چیزی ندارم که دیگری را سهیمش کنم..باور کن خاتون..
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 3:20  توسط مهرداد 

من خرمارو میخوام!توام که خرو ورداری بالاخره یه روزی میادو خرماهارو میخوره!و بخاطر شکموگریش کشته میشه !نه خری میمونه نه خرمایی! اونوقته که میتونی بری سراغ یه خر دیگه!منم دلمو به هسته خرماها خوش میکنم!

پ.ن:خر و خرما..شخصیتهای کاملا مجازین!بهت برنخوره!سعی میکنم به خودمم نخوره!
پ.ن.۲:نتیجه گیری از این داستان..برای حل سریعتر مشکلات..یا خر بخواه..یا خرمارو!
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 3:28  توسط مهرداد 

یه فرمول جدید کشف کردم!سهم تو از دنیای من نسبت مستقیم داره با سهم من در ناراحتیای تو!ضریب تناسبشم ان به توان تمام دلتنگیام!

پ.ن:من شاعر نیستم..از ریاضیم از بچگی بدم میومده!
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 2:55  توسط مهرداد 

بعضی وقتا..ادمای کوچیک..کارای بزرگی میکنن!
ممنون خواهر کوچولو..
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 2:50  توسط مهرداد 

اسمون شرم داشت که گریشو ببینم..خواب که بودم کارشو کرد!نمیدونم..شایدم یه ماشین ابپاش بزرگ..از تو کوچمون رد شده!

پ.ن.۱:هی اسمون! دیدی به همه گفتم تو نبودی!تو ام به کسی نگو!
پ.ن:میبینی..تو اوج تابستونم میتونه بارون بباره..من که خیلی وقته زمستونیم!
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 6:38  توسط مهرداد 

رویاهایم را با خاطراتت درامیختم..نطفه اش را در بطن خالی زندگیم جای دادم و تو را افریدم در این صفحات سیاه تنهایی ...
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 4:26  توسط مهرداد 

انقدر تاریک است که نور خورشید هم به جایی نمیرسد..ستاره را پیشکش نابینای کوچه مان میکنم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 2:5  توسط مهرداد 

فرزندم که مرد سه سال بیش نداشتم..نوه ام بیست ساله بود!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 1:26  توسط مهرداد 

نفرینت میکنم!دران غربت همیشگیت تا ابد گرفتار شوی..انقدر دلت تنگ شود که جای ارزنی هم نماند!انوقت است که میمیری..از گرسنگی!
نگاه میکنم..به گذشته و همه را به ان لبخند سالهای دور میبخشم..
تنها میگویم..به سلامت خاتون...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 1:21  توسط مهرداد 

همچیمو میدم که یه خاطره واقعی داشته باشم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 1:14  توسط مهرداد 

گناهان کوچک مستحق مجازاتی بزرگترند...اخه ادم باید خیلی دیوونه باشه که بخاطر یه گناه کوچیک چوب مجازاتو به تن بخره!
من بزرگ نیستم!گرچه دیوونگیم اثبات شدس!


پ.ن:میگم بهتره واسه یه ابنبات دزدی بری زندان یا یه اختلاس چند میلیاردی!وقتی که تو این دور زمونه مجازات هردوشون یکیه(بهتر بگم!دومی کمتر از اولیه!)

پ.ن.۲:اشتباه نبود..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 3:51  توسط مهرداد 

امروز..مثل یه کتاب خونده حرفی واسه گفتن ندارم!
شاید اونقدر خوندنی باشه که بشه مرورش کرد!این زندگی تکراریو!
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 1:49  توسط مهرداد 

سالهاست به ایین گربگانی گرویده ام که بوسه هاشان را در انظار نثار هم میکنند!کاش میدانستم ترس سگان و سگ مسلکان را چه کرده اند.. 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 3:21  توسط مهرداد 

یه خیاط واسه تنگ کردن یه عضو کاملا گشاد!سراغ نداری؟..چیزی از امتحانا نمونده!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 2:44  توسط مهرداد 

خواب دیدم که مرده ام..لباسهایم!!را به کولی خیابانگردی دادند و او نیز به دخترش..و نمیدانست شب را،به یاد کدامین همخوابگی گذرانیده ام!پسرکی متولد شد..پنداشتند که دخترک مریم دیگریست! و مرا خدای نام نهادند!
+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 4:11  توسط مهرداد 

..
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 21:47  توسط مهرداد 

نه تو مرا میفهمی نه ان رفتگر تنهای گوشه اتوبان که چند وقتیست از حسرت تنهاییهای شبانه اش،هوس کرده ام جارویش را کف بزنم!شاید به دنبالش بگردد و مرا بگذارد و این بزرگراه خاطره و دود! انگار به جانش بسته اند ..زورم به او هم نمیرسد!میدانم..نفرین امثال من است که سنگش کرده!

پ.ن:حالا توام هی هرچی میخوام بهم نده!
 
پ.ن.۲:این یک تهدید...نیست!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 2:22  توسط مهرداد