بکارت دخترک از نجابتش نبود..سوزنزنی را خوب میدانست!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 23:30 توسط مهرداد
سعی نکن تفم کنی چون...قی میکنمت!
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 2:32 توسط مهرداد
وقتی که اعتماد بمیره..دیگه نه چیزی برای از دست دادن میمونه..نه برای ادامه دادن..
چیزی ازش نمونده..یه لاشه رو به موت!که شاید تنها دواش اخرین لگدی باشه که تو سرش میخوره!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 15:13 توسط مهرداد
lets not talk about it
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 20:0 توسط مهرداد
دست از طلب ندارم تا کام من براید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن براید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز اتش درونم دود از کفن براید
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 15:15 توسط مهرداد
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 2:13 توسط مهرداد
وقتهایی هست که میتوان با بعضی کارها احساسات را تخلیه کرد..مکان و زمان هم برنمیدارد..یک خیابان تاریک میخواهد و یک مثانه پر!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 3:44 توسط مهرداد
جای دختر و پسرو که باهم عوض کنی همش واسه توام صدق میکنه!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:2 توسط مهرداد
بزرگتر که شدی دخترک چشم سیاهی می اید و تورا با خود میبرد..به کجا..نمیدانم!شاید همین نزدیکیها..شاید هم انقدر دور که هرچه دستانم را دراز کنم،تنها تار موهای دخترک به دستانم بیاویزد که به دورت حلقه زده!
بزرگتر که شدی..من میمانم و بارانداز ماهیان شاخدار،که پریان دریایی هم از ترسشان مجال خودنمایی به خود نمیدهند!
بزرگتر که شدی..من هنوز کوچکم!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 2:37 توسط مهرداد
در عشق دو رکعت است که وضوی ان درست نیابد الا به خون.یک روز(شبلی)در مناجات گفت:بار خدایا دنیا و اخرت در کار من کن تا از دنیا لقمه ای سازم و در دهان سگی نهم و از اخرت لقمه ای سازم و در دهان جهودی نهم،هردو حجابند از مقصود.
تذکره الاولیا-شیخ عطار
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 15:44 توسط مهرداد
دیر شده..انقدر دیر که که در اولین تختی که پیدا کردی،باید خوابید..چه تفاوتی میکند از حرارت تن پیرزن پاپتی چهارراه روسپیان گرم شده باشد یا از هرم تن سوفیا لورن فقید!
انقدر خسته ای که خواب هیچکدام را نمیبینی!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 3:19 توسط مهرداد
پنجره را که گشودم،میله ها را با انگشتان خسته ام کنار زدم و دستانم را به وسعت تمام تنهاییهایم باز کردم..رها شدم با ان سقوط همیشگی..مردم..مغزم را بچه گربه های ناز کوچه مان لیسیدند!و تن لهیده ام روزها سور خانه کلاغان بود..پدرم خرج دفنم را نداد!خوب شد نیامدی!مزاری نداشتم که بر ان گریه کنی!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 0:41 توسط مهرداد
باز هم صبح شد و من بیدارم..دیرتر که شد صدای جیک جیک گنجشکها بلند شده!!و صدای تازه عروس خانه بقلی خاموش..انگار که از روشنی روز ترسیده باشد..قول داده ام به کسی نگویم به شرطها و شروطها..دو ساعت که گذشت ساعت زنگ میزند!خودم را به خواب میزنم..از ترس غر و لند های همیشگی!دیرتر که شد سگ پشمالویم را میبوسم و برایش لالایی میخوانم..توافق کرده ایم..از تو میگوید!و من همچنان میخوانم..
دیرتر که شد،مادرم در را باز میکند و میگوید:چه زود بیدار شدی!
اری..صبح زود است و دیرتر برای خواب..دیگر مجالی برای دیدنت نیست..
صبح بخیر خاتون..
+
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 4:28 توسط مهرداد
از خواب پاشدم ودیدم..همش حقیقت بوده!میرم دوباره بخوابم...
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 13:34 توسط مهرداد
اخرین باری که دلم را به کسی دادم یادت هست؟دخترک فالفروش خیابانتان بود..دلم را با پولهایم برد!سی سال گذشت و من عاشق دخترک گلفروش همان خیابان شدم..اخر،دستم به مادرش نرسید!پسر گردو فروش زیباتر از من بود!
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 0:24 توسط مهرداد
از بچگی عاشق کندن زخمای کهنه بودم!
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 17:57 توسط مهرداد
انتظارات بیهودس که دوستیارو خراب میکنه!سعی میکنم اینو بفهمم!
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 17:54 توسط مهرداد
دیشبو با کفش خوابیدم!زود باش منتظرم!
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 12:39 توسط مهرداد
ابر و باد و مه و خورشید و فلک..به اتفاق در و دیوار و ملت غیور و همیشه در صحنه!دست به دست هم دادن که نه یه جای سالم تو ماشینم بمونه!نه یه قرون ته جیبم!
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 2:33 توسط مهرداد
به خدا قسم..اگر خورشید را در دست راست من..و ماه را در دست چپ من بگذارند..
قبل اینکه تصمیم بگیرم از تو دست بکشم یا نه..یه دستم سوخته،اونیکیم له شده!
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 1:27 توسط مهرداد
حس میکنم زیر آبم..اونقدر حرف نگفته دارم که دارم میترکم!
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 21:31 توسط مهرداد
چشمانت را باز کن و بنگر،درین کوچه تاریک،جز من کسی انتظارت را نمیکشد..
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 0:25 توسط مهرداد
قناری کوچک همسایه هم که صدایت را شنید..دیگر نخواند...
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 2:32 توسط مهرداد
پلی که اینده و گذشته رو بهم وصل میکنه!بقیرو خراب میکنم..
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 2:11 توسط مهرداد
کوچه های تاریک آغاز جاده های روشنند!
پ.ن:بعضی وقتها حس میکنم،ادیسون دست نشانده تمامی خشکه مذهبها و بسیجی مسلکان دوران ماست!
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 1:6 توسط مهرداد
زندگی خواب الود...
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 15:54 توسط مهرداد
فکرامو کردم...نه..عوض نمیکنم!تو یه چیز دیگه ای!
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 20:15 توسط مهرداد
میخواد خوشت بیاد..میخواد نیاد..حس میکنم اگه بیست سال زودتر جهانو کشف کرده بودم مامانتو به تو ترجیه میدادم!اونوقت بود که تو دیگه وجود نداشتی!
راه خوبیه واسه از بین بردنت!
پ.ن:بابات دشمن جدیدی برای من!اگه اینو بخونه!
پ.ن.۲:همیشه فرشته ها نباید از اسمون بیفتن!
پ.ن.۳:با یه کلمه میشه بعضیارو شناخت!بعضی وقتا!
پ.ن.۴:ممنون!
همین!
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 20:5 توسط مهرداد
بعضی وقتا غولای اخر بازیو نباید کشت!الان یه چنین حسی دارم!
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:45 توسط مهرداد
یه تکیه گاه میخواستی..در حالیکه هیچوقت سعی نکردی بهش تکیه کنی!
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 10:14 توسط مهرداد
جوجه تیغی رو به مامانش کرد و گفت:حتی تو ام بغلم نمیکنی!و رفت..رفت و تمام تیغاشو چید..اونوقت بود که اقا روباهه اومد و خوردش!
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 19:0 توسط مهرداد
فکرهایت را که کردی،گذشته را در پاکتی بگذار و برایم پست کن..نشانیم را به تو نخواهم داد..به امید انکه روزی مهر قرمز برگشتی را بر پاکتت نظاره کنی!
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 18:44 توسط مهرداد
اینجا همه دچار مرگ تدریجیند...جواب ازمایشو پاره کردم و دور ریختم..
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:50 توسط مهرداد
سیمهای تلفن که قطع شد دچار گیجی مفرط شدم!ماندم پا در هوا..انگار که بهترین دوستم را دفن میکنم..نوشته هایم دیگر میزبانی نداشت..به میهمانی خواب رفتم..خوابی کهفگون!
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:49 توسط مهرداد
هیچکسی نیست انتظار..مثل گلدون بی بهار..بی تو فریاد میزنم..میشکنم یه روز هزار..
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 14:10 توسط مهرداد
نگام کرد و گفت..دیگه بر نمیگرده..از گردنت درش بیار..
از نگاهم جوابشو گرفت..هر وقت درش اوردم،اونوقت با هم صحبت میکنیم..بی هیچ حرفی راهشو گرفت و رفت..
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 14:3 توسط مهرداد
-باور کن حال ندارم...
-خوب..تو پذیرایی صحبت میکنیم!
+
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 1:59 توسط مهرداد
از حرارت خورشید اشکهایت میخشکد..اگر فردا خورشیدی طلوع کند..
+
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 0:18 توسط مهرداد
من خوابم..لطفا پس از reject شدن..دیگه زنگ نزنید!
+
نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 17:9 توسط مهرداد
خواب بودم..بدون هیچ رویایی..انگار کردم..که مرده ام!
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 10:29 توسط مهرداد
پیر کولی که اوازش را سر داد..اخرین شاخه را اتش زدم..بیوه سیاه را میخواند..نمیدانست که من..رفته ام..
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 2:39 توسط مهرداد
خستم..همین!
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 1:12 توسط مهرداد
یکی بود..یکی نبود..غیر از خدا...فقط تو بودی!
+
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 1:50 توسط مهرداد
یه هفته دیگه..میشه دو ماه..باورت میشه؟!
+
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 1:39 توسط مهرداد
بچه شیرت بزرگ شده..اما. دیگه.یال و کوپالی واسش نمونده!
+
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 0:33 توسط مهرداد
چند وقتیه که دماغ واحد بزرگ شده..
+
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 1:9 توسط مهرداد