یا یه همچی چیزی!
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 1:20 توسط مهرداد
دل سنگمو میدم باهاش فندق بشکنی..بعد میشینیمو نصف نصف با هم میخوریم..زندگی مشترک..با طعم عالی!
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:44 توسط مهرداد
دروغ بگی سوسک میشی!
خاله سوسکه..بچه جدید نمیخوای؟
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 2:0 توسط مهرداد
کلاسهای اول صبح را گذاشته اند برای خواب..
گشاد نشدم..چند وقتیکه صدای زنگ ساعتو با صدای زنگ تو اشتباه میگیرم!reject ش میکنم!
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 1:44 توسط مهرداد
صد بار دیگم که بهش بگم پستم!فکر میکنه میخوام نقش ادم بدرو بازی کنم!
ادم اینقدر نفهم!
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 1:1 توسط مهرداد
حرف نزده ای ندارم..اخه..من حرف نمیزنم!
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 0:39 توسط مهرداد
نقابی برسرش کشیدم و گمان کردم که او تویی! تکه دماغی کم داشت..برایش پیوند زدم!
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 0:29 توسط مهرداد
-شب به خیر...
-نمیتونی بذاری یه شب راحت بخوابم؟!
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 0:44 توسط مهرداد
نه اینها دست از سر من برمیدارند،نه من زیر بار این اراجیف!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 2:27 توسط مهرداد
تمام دخترها را به دو قسمت میخواهمشان و انها مرا نمیخواهند تقسیم کن! بعد بنشین و زل بزن به انهایی که نمیخواهندت..میبینی که چقدر زشت شده اند!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 1:0 توسط مهرداد
پیشگوییهایش را باور دارم..شاگرد خوبی بود!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 1:13 توسط مهرداد
اینبار قلبم را چنان شکستی که صد تکه شد..و سهم تو،همان قلب کوچکی که در ان روز بارانی بر گردنت اویختم...
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 1:35 توسط مهرداد
کوچه های تاریک..سینماهای خالی..و اتوبانی که بتوان سرعت مجاز را شکست..
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 2:17 توسط مهرداد
اتوبان لعنتی..۱۵۰تا ..حس غریبیه وقتی میای دنده عوض کنی و دنده و همه متعلقاتشو تو دستت میبینی..توام که منو نکشی،این ماشین کوفتی یه روز به کشتنم میده!
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:49 توسط مهرداد
گفتم شراب
یک گل درون ساغر من بنشاند
این رسم تازه نیست
گلهای زخم
بر شانه ام به خاطر مستی نشسته است...
-رها-
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:30 توسط مهرداد
۱۵ دقیقه که راه بروم میرسم به چراغهای ان خیابان دراز که تازه فهمیده ام چرا اسمش را گذاشته اند اتوبان!
ماشین هایش نقش اتو دارند برای پیاده های مست!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:34 توسط مهرداد
میشه حرفمو گوش کنی؟
نه!
به مامانت میگما..
خوب حالا بگو ببینم چی میگی..
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:22 توسط مهرداد
sorry..مامان اجازه نداد...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:10 توسط مهرداد
چقدر احمق بودم..هنوز به کسی امید داشتم که اخرین خواسته ام را نیز هوسی کودکانه پنداشته بود..
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:7 توسط مهرداد
اخرین جرعه..به یاد روزهایی بودم،که چنان مسکری را از دست دادم...
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:41 توسط مهرداد
اخرین نشانه هایم..همه را به خاک میسپاری..و مرا..بر مزارم،اخرین ترانه هایم را بخوان..که صدایت جهنم را بهشت میکند..اگر وعده الهی تحقق یابد!
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:37 توسط مهرداد
طعم ان لبها..یاد مستی شبهای تارم را تداعی میکند..هنوز هم از هرم نفسهایت مستم..خاتون گریزپا..
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:34 توسط مهرداد
امروز برای اولین بار مالامانگو!!را نواختم..اشکهایم را میمانست..نتهای فرار موسیقی...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 10:42 توسط مهرداد
این روزها..حس پدری را دارم که یگانه دخترش را،خود به فاحشگی میسپارد!عمرش با پرده ها پاره میگردد و صدای خرد شدن کمر در صدای جیر جیر تختها خاموش...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 10:41 توسط مهرداد
نمیبخشمت..بره معصومی را که به گرگ هاری مبدل کردی...سینه میدرد و دلهای چاک را به سخره میگیرد...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 10:35 توسط مهرداد
بوسه اش را از روی دوست داشتن نثارم کرد..در حالیکه فریادم را فرو میخوردم:او که عاشقم بود چه کرد که دوستی تو نثارم کند..جز به شهوت سرکوب کرده ام نمیاندیشم که عاشقی را از یاد برده ام..زمانی که به پشیزی نخریدندش....
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 10:30 توسط مهرداد
وقتم را میبلعم.. و زندگی را قی میکنم!..میبینی..یک لحظه را هم هدر نمیدهم...
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 1:14 توسط مهرداد
این روزها سازم به جای من سخن میگوید..تک تک سیمهایش را هم که پاره کنی، با ان شکم تهی ضرب میگیرم!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 1:7 توسط مهرداد
چشمانت..نه! عقلت..و احساست..چشمانت را در می اورم!
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 1:30 توسط مهرداد
نمیدونی چه حالی داره وقتی با ۱۵۰ تا تو یه اتوبان کاملا باز! جلوی یه دختر پررو! که خیال میکنه اخر رانندس! و کل کلش گرفته و نور بالاشو از تو چشات ور نمیداره!فرصتم نمیده که بکشی کنار و از رانندگیت لذت ببری! میزنی رو ترمز!...اونوقته که میتونی بشینی و از بقیه اتفاقات ممکنه لذت ببری..یه صدای دلنشین ترمز..و یه صدای دلنشینتر که تورو به یاد جالیز باقالی میندازه!
..
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 1:23 توسط مهرداد
باغ بی برگی،روز و شب تنهاست..با سکوت پاک غمناکش..
باغ بی برگی..خنده اش خونیست اشک امیز..
گر به چشمش پرتوی گرمی نمیتابد..ور به رویش برگ لبخندی نمیروید..
باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست...
.
.
اخوان
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:55 توسط مهرداد
و تو چه دانی..از پسران مست..از اتشی که میبلعی.. و از پایکوبی به سان گرگی زخم خورده..و ترک تمامی انچه را که تو نهی میکردی..میدانم..هنوز هم باور نمیکنی...
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:4 توسط مهرداد