تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

تصورات تو خالی..لرزان بود..کاخی را که بر ان ساخته بودی..نسیمی ویران کرد..
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 22:5  توسط مهرداد 

افکارت اشباهی بیش نبود..از تصوراتت..
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 21:41  توسط مهرداد 

تو را که کشتم..منی متولد شد!هر انچه از ان تو بود،به او دادم..
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 14:49  توسط مهرداد 

صد بار دیگر هم که بیایی..همان صدا را میشنوی بانو..بغض(؟)روی بغض کاشته ام..حنجره ام را صدای جدیدی نشاید...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 3:45  توسط مهرداد 

به خدا..دیگر هیچ نمیدانم..
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 3:30  توسط مهرداد 

...آه،باری بس کنم دیگر
هر چه خواهی کن،تو حق داری
گر عبث،یا هرچه باشد چند و چون
-این است و جز این نیست-
مرگ گوید:هوم!چه بیهوده!
زندگی میگوید:اما باز باید زیست..باید زیست!

اخوان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 3:54  توسط مهرداد 

زندگی را از بالا تقسیم کردم..معمولی را در صدر گذاشتم و بقیه را خط زدم..
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 15:54  توسط مهرداد 

تجربه هایت را بچش..طعم خوشی دارند..طعمی که بارها در دهانم ریختی..بی انکه بخواهم..
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 14:15  توسط مهرداد 

هر روز..مشتی خاک به هوا میریزم..مشتی به روی قبرت.. کوهی ساخته ام!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 19:8  توسط مهرداد 

زنک چه میدانست از شاعری که شاعر پیشه ام خواند؟!...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 19:6  توسط مهرداد 

یاد هزار و نود و سه کیلومتر رانندگی..و نهاریکه خورده بودی..بی من..اشتهایم را خوردم..سیر شدم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 16:20  توسط مهرداد 

هیچ نخواهی فهمید...
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 22:48  توسط مهرداد 

open chanel hydrolics...و دخترکانی که یاد چنین درسی را تازه میکنند..نمیدانم از کجا چنین شایعه ای نشات گرفته که فضای ازمایشی دانشگاه محدود است!؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 4:5  توسط مهرداد 

دانشگاه هم سه شنبه ها به لعنت خدا نمی ارزد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 4:0  توسط مهرداد 

...
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 4:36  توسط مهرداد 

زندگی..یا چیزی شبیه آن..چه فرقی میکند..کردن!فعلی که برای هردو صرف میشود!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 4:6  توسط مهرداد 

به بکارت فاحشه خیابانتان قسم...فراموشت کرده ام..
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 23:21  توسط مهرداد 

میخوام بخوابم و بیدار نشم..یک هفته تموم..چشمامو که وا کردم ببینم همه اینا بجز یه کابوس چیز دیگه ای نبوده...
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 15:16  توسط مهرداد 

...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 13:18  توسط مهرداد 

پادشاه کولیها بخوان..به دور آتش این آلت مرگ که این روزها دوره ام کرده..با تو میخوانم...
escucha me..escucha me...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 11:18  توسط مهرداد 

شنیده ای که گونی پاره ای بر سر زشت رویان فرشته میسازد؟!...بر سرم کشیده ام..زیبایان را مجال خودنمایی نباید!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 22:57  توسط مهرداد 

سگ جان!چند وقتیست که معنای واقعیش را فهمیده ام!...روزهاست که دستم را بر دهانش گذاشته ام بلکه از صدا بیفتد...خفه شود..این دل بی مقدار....
زهی خیال باطل!
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 22:55  توسط مهرداد 

قلبی به وسعت دریا داشتم..در حوضی جایش دادم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 22:51  توسط مهرداد 

دریغ از یک سلام...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 22:42  توسط مهرداد 

به هیچکس نمیگویم که زندگیم را تو دزدیدی..برو..خیالت راحت..بقیه عمرم را بجای تو در اسارت میمانم...
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 9:26  توسط مهرداد 

به یاد اولین بوسه..در آن خیابان تاریک..به یاد ترس چشمهای نامحرم!..به یاد آن عابران شوم..و به یاد آن بوسه ناتمام...
میبوسمت...
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 9:24  توسط مهرداد 

ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش..تا صباح پیراهنش را سوی کنعان اورد...

از هرکی هست،روحش شاد..

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 1:55  توسط مهرداد 

در قله بودی در حالیکه هیچگاه در دامنه هم جایی نداشتم..سنگی بودم در رود جاری دره...که گذشت...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 17:5  توسط مهرداد 

ابلیس را ساحرگان سحری نتوانند..که من ابلیسی دیگرم..
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 0:5  توسط مهرداد 

بعضی وقتها،بعضی انسانها،بعضی کارها میکنند که همگان هاج میمانند و لعنت میفرستند به این قید مسلم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 23:59  توسط مهرداد 

دیدوز هم آمدیو هیچ نگفتی..نگو نیامدم..بوی تنت را هنوز هم میشنوم...
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 1:59  توسط مهرداد 

صدای سبز قناری ،صدای زرد مرا اشنا نمیدانست..بهار فصل خزان را غریبه میداند..

..رها..
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 15:30  توسط مهرداد 

دیروز بر سر مزارت امدم..حس کردم که خالیست..تو انجا نبودی...
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 0:38  توسط مهرداد 

میخندید وقتی که من میگریستم...شاید تظاهر میکرد..بیتفاوت بود به تمام انچه بر سرم میگذشت..شاید تظاهر میکرد..
انقدر سرد..که یخ زدم..و انقدر گرم..که سوختم..شاید تظاهر میکرد..
تظاهر میکرد..تظاهر میکرد..تظاهر میکرد..
اخرین امید واهی زندگیم...
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 0:36  توسط مهرداد