تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

یقینم را بازگردان..و ایمانم را..زندگیم از ان تو...
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 4:7  توسط مهرداد 

مزرعه را که بازپس گرفتم،نفرت کشت میکنم...و خیانت میپرورم..این روزها بازار گرمی دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 3:58  توسط مهرداد 

روزگاری تنها بودم...در میان ده تن..حال سه تن شده ایم در میان دوازده تن!فردا را میبینم...من نیستم...و هزاران تن...
لبریزم..از گفته هایی که نهیم میکرد از انچه امروز با من میکنی...
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 3:17  توسط مهرداد 

هنوز هم منتظر امانتیم هستم..به امید روزی که به یاد بیاوریش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 19:47  توسط مهرداد 

رفتی..اما هنوز...زندگیست که می اید!..
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 19:42  توسط مهرداد 

خیلی وقت است که مرده ام...شاید همین روزها جسمم را هدیه ات کنم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 19:41  توسط مهرداد 

کور میشوم..یعقوب پدرم بود...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 19:21  توسط مهرداد 

کاکتوسی خریده ام..هر روز انگشتانم را به نوازشش صیقل میدهم..باشد که یادت زنده بماند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 19:14  توسط مهرداد 

دیروز از ساعت صفر که گذشت،چشمانم را به این صفحه لعنتی دوختم که شاید X: ای!صفحه را روشن کند..ساعت که دوباره صفر شد،چشمانم خشک شده بود..انقدر خشک که ترک برداشت و اب فواره زد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 19:11  توسط مهرداد 

به چشمانت قسم..تمام دختران شهر را کشتم!ماده گربه های همسایه را زهر خورانیدم و تمام کلاغهای مونث کوچه مانرا با تفنگ دوران کودکیم سر بریدم!!دردانه دختر قلبم شده ای..اگر بازگردی...خاتون...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 16:34  توسط مهرداد 

تمام عکسهایت را که دوره کردم...هنوز هم خوابم نبرده بود....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 16:30  توسط مهرداد 

از یادت روحتو ساختم..از عکسات جسمت..حالا دیگه تا ابد مال منی....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 16:28  توسط مهرداد 

دوباره شروع میکنم به نوشتن...شاید که رستگار شوم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 16:26  توسط مهرداد