Recluses Of Night
|
|
با رفتنت هم اب از اب تکان نخورد..رفتم و مونس جدیدی پیدا کردم...دخترکی که تمام سهمش از این دنیا فقط یک جمله است و بس:برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمیباشد...
خواب دیدم که میخندم.. بی تو...
جیرجیرکه عاشقه یه خرسه میشه..میره به خرسه میگه:دوستت دارم،عاشقت شدم..خرسه میگه:الان که وقته این حرفا نیست،الان موقع خواب زمستونیه منه،شش ماه دیگه که پاشدم با هم حرف میزنیم..شش ماه بعد،وقتی خرسه پاشد،هرچی دنبال جیرجیرکه گشت،پیداش نکرد،اخه نمیدونست جیرجیرکا فقط سه روز عمر میکنند...
از یه اس ام اس!
پاریکال...هنوز بیخانمانم!
کوچکتر که بودم یادم دادند که کرمها پروانه میشوند و...نمیدانستم غورباغه ها هم روزی پرواز میکنند...
پرشین بلاگ را به عطا و لقایش بخشیدم و خانه قدیمیم را با اشک و اندوه بدرود گفتم..و به جایی امدم که شاید بتوانم بنویسم بی انکه منتظر اجازه ای از کسی باشم،خواه خود باشم و خواه پرشین بلاگ...