تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

با رفتنت هم اب از اب تکان نخورد..رفتم و مونس جدیدی پیدا کردم...دخترکی که تمام سهمش از این دنیا فقط یک جمله است و بس:برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمیباشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 2:53  توسط مهرداد 

خواب دیدم که میخندم.. بی تو...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 22:26  توسط مهرداد 

جیرجیرکه عاشقه یه خرسه میشه..میره به خرسه میگه:دوستت دارم،عاشقت شدم..خرسه میگه:الان که وقته این حرفا نیست،الان موقع خواب زمستونیه منه،شش ماه دیگه که پاشدم با هم حرف میزنیم..شش ماه بعد،وقتی خرسه پاشد،هرچی دنبال جیرجیرکه گشت،پیداش نکرد،اخه نمیدونست جیرجیرکا فقط سه روز عمر میکنند...
از یه اس ام اس!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 4:20  توسط مهرداد 

پاریکال...هنوز بیخانمانم!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 4:23  توسط مهرداد 

کوچکتر که بودم یادم دادند که کرمها پروانه میشوند و...نمیدانستم غورباغه ها هم روزی پرواز میکنند...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 4:22  توسط مهرداد 

پرشین بلاگ را به عطا و لقایش بخشیدم و خانه قدیمیم را با اشک و اندوه بدرود گفتم..و به جایی امدم که شاید بتوانم بنویسم بی انکه منتظر اجازه ای از کسی باشم،خواه خود باشم و خواه پرشین بلاگ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 4:20  توسط مهرداد