تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

دور دورهای همیشگی..خستگی..پوچی...دخترک.. لپ لپ میخواست..از تمام زندگی..من فال..سیگار...
عشق بازی ..جوانی..شراب...نداشتیم..هیچ کدام...رفت کنار فالهای همیشگی...مثل تو..کم کمک جا کم میاورم!...پر شده..رخش سیاهت..فالهای لوله...
دخترک لپ لپ میخواست..من..نشانه ات ..در فال..او..شاید خنده ای..دادمش..ندادتم!..
دخترک..میخندید..تبسمی..یاد تو..گل نداشت..بگیرمش..فال های همیشگی..گرفتیم...مثل همیشه..شاید..نشانه ای..یاد تو...

پ.ن:عادت کرده ام..دخترک فال فروش.. چهار راه......فالهای لوله..یاد تو...

پ.ن.۲:"بی تو نه بوی خاک نجاتم داد..نه شمارش ستاره ها تسکینم..چرا صدایم کردی..چرا؟...سراسیمه و مشتاق..سی سال در انتظار تو ماندم و.. نیامدی..نشان به ان نشان..که دو هزار سال از میلاد مسیح میگذشت.. و عصر..عصر والیوم بود..و فلسفه بود..و ساندویچ دل و جگر..-حسین پناهی-
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:52  توسط مهرداد 

as u look throught my window
deep into my room
the tapestries all faded
their vague and distant glories cancealed in the gloom
icy finger of forgotten passions
softly brushing my lips
and the tips of my primitive soul

as u look throught my door
deep into my room
can u feel the mightly wall power
its waiting waiting in the gloom
the distand shadows of forgotten champions
those who live in me still
and will rise when we challenge and kill
born again
youll be born again

look at this prince of evil
fighting for your mind
fighting all priests of shame
for the trust of my challenge is aimed at the hearts
of mutand gods who think we are all the same
they are controlling our mind
and they use us for fortune and fame

as u look throught my window
deep into my room
at your future and freedom
the grey and plastic retards all floating in circles
and as u taste the fruit of new sensations
softly brushing your lips
as we rise when we challenge and kill
born again
youll be born again


born again
youll be born again
if u want to be a king for a day
just do what i say born again
born again
youll be born again
evrybodys got to think like a hunter just search for your pray
born again
youll be born again
be alive through the night and the day just do it my way

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 2:39  توسط مهرداد 

Death of Second!NothinG to exAm..mEmorIes..stOp!EmpTy bRain..sNif..the liFe..nOt me!aNothEr atTaCk

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 19:54  توسط مهرداد 

...هنوزم..منمو..همون سیگارای لعنتی..اتیشش..یاد زندگی اتیش زدم..که من ..نزدم!..که هنوزم ..میزنیو..میزننو..تا میام خاموشش کنم..فقط جای سوختگیای تنم..بیشتر میشه....میفهمی بی وفا؟....
پ.ن:نه کویر ارومم کرد..نه جنگل..حتی..تمام سکهای رفته!..یاد ..خورشید..خشکی..مه..بارون..تنهایی...توهم...فصل بیمعنا...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 3:10  توسط مهرداد 

..سیگار به لب..چای به دست..مینشینم..کنار یاس خشک شده..بوی تو را میدهد..هنوز..شیره جانم..میمکند..برگها..بر شاخه اند!..محو دود سپید..زردی رنگ و رو رفته...جلوه میکند..زمینه سیاه!..تارهای کدر!...
تن سپر ..بادهای سرد..شره های باران..نروند..برگها..جانم...خس خس و دود..توفان میسازم..ابر..به جنگ باد..نیازارد..برگهای خشک..جانم!...
..سیگار به لب..چای به دست...تمام میشوند...باز دیگری...!..جانم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:52  توسط مهرداد  | 

عقده خالی میکنیم..گرزها..بر سر توپ!

پ.ن:چند وقتیست که خالی میکنم..سفیر توپهای سبز..اسمان میشکافم..انگار که تورا!
پ.ن.۲:استاد حرفش را بزند..من..نشسته ام..گوشهایم..نمیشنود..نوشته ها...صفحه سیاه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:50  توسط مهرداد 

پکهای اخر را ..نمی فهمی..مثل جعبه دوم سیگار.. به بعد...میروی ..به ماوا اصلیت..
نگاه ..مثل..تمام زندگی..توده های سیاه.. زردشان می کنی..شاد شوند..زندگیت....

پ.ن:شلنگ را که باز کنی..توده های سیاهند..بالا می ایند.. باز..حرام نکن..پکهای اخرت!
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:53  توسط مهرداد 

نشسته بودم..کنار جوب..انگار نه انگار..که روزی..تو هم..بودی..همین نزدیکی..نه باد بوی تو..نه یاد..دستهای سوراخ..از سوزن..بوی دود..تلالو اشک..دخترکان هاج..پسرکان واج!
نشسته بودم..کنار جوب..زل به صفحه سیاه..صدای همیشگی..خاموشی...
خسته شدم..زمین تخت شد..نگاهها..رو انداز..خوابم برد..که امدی..خالی از درد..که ساختی..که ساختند..که نخواستی ..دوا شوم..که مردی..که مردم...
گرم شد..کنار زدم..کور شد..جیغ بود..کر شدم..
پسرک ناجی..دخترک کور..دست به دست..
نشسته بودم..کنار جوب..خوابیده بودم..مرده بودم..باد بود..دود بودم..بوی من..یاد تو...

پ.ن:"رفتی عاقبت که بی تو دق کنم..پیش عکست شب به شب ..هق هق کنم..بگو دستات توی دستای کیه..بگو سطر اخر..قصه چیه.....من هنوزم با توام..مثل قدیم..مثل اون شبا..که پرسه میزدیم..ما هنوزم عاشقی رو..بلدیم..."

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:44  توسط مهرداد