مردان چماق به دست..تن های کبود..
صدای زوزه موتور..پس زمینه ضجه های خیالی!..دود و اشک!
..
کسی نبود..جز خیابانخوابهای همیشه..اشک را..پیاز دیزی مادر بزرگ شاید!..
کسی نبود..همه میگفتند..جعبه جادو!...
درد را..بهانه نیافتم..شاید..توهم همیشگی!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 6:35 توسط مهرداد
یادش به خیر..فکر میکردم..که بیایی..چه میگویم از تمام این سالها..
که دست پیرمرد را.. گرفتم..مسجد میخواست..میکده اش دادم..شرابی به دست..یا پیرزن همسایه را..به گناه چشمان سیاهم..سفلیس هدیه کردم...
بکارت دخترک فال فروش ..به تیزی چنگال نفرتی دریدم..که عشق را جهید!..خونی ماند..بر صورتم!
فرشته را..به عقد ابلیس خواندم..به مهر پاکدامنیم....
یادش به خیر...امدی..اما..هیچ نگفتم..دست دراز کردم..به سرمای دستانی که دیگر..نمیشناختم..که بوی غریبه ای..که شبها بسترت بود...تو را نمیدیدم...او را..شاید!
فرشته ام..رفته بود...جسمی بود..بوی تورا..نمیداد دیگر..همانند کودکیت...معصومیتت...نبودی دیگر...شکسته بودی...تابوی قدرتت...
گریستم..سالهای رفته..عشق دروغی....
کاش..ندیده بودمت......مانده بود..فرشته ام...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 22:23 توسط مهرداد
بعضی ها..الت تناسلیند!بزرگ میشوند..به هوایی..فکر میکنند..بزرگ!..برمیگردند....همانی که بود..کوچکتر از همیشه...لجن میماند و..بوی گه!...
تسلسل انسانی!
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 1:34 توسط مهرداد
|
اعتراف کشیش یا قار قار کلاغ..کیلومترهای رفته..دست برده بودم..دامن چین دار دخترک..باد نمیخواست..موج دستهای دریایی!...زمزمه های خوی کرده و فکر عاشقی!..توهم کودکی!...ارتعاش تن و دیگر..تنهایی...
کاش بود کسی..جر کلاغ لب نشین خانه پیرمرد..سرب داغ خورده ..این روزها..دست نمیکشد..جوجه های سپید!..کسی..جز کشیش خیالی لبهای اعتراف..گوش نا کر!..بشنود گناههای نا کرده...
...
..
.
بام خانه پیرمرد...جوجه های سپید..منقار میبردم..پرهای خونی!...قار قار کلاغ..بشنود..هر کسی....
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:56 توسط مهرداد
حرفی نمیزنم..مثل تمام سکوت این سالها..لب مبدوزم.. که شاید...روزی..انقدر توان داشته باشم..نعره ای.. که بشنوی..که بشنوند..که سالهایی که سوختی..اتشی که افروختی..گرم شوی.. گرم کنی..
بوی ضخم..که پوشاندی..عطرهای فرنگی!..گوشتی نبود..استخوانی..سهم سگان ولگرد این دیار..گرمای شب سرد پیرمرد پاپتی..
پ.ن:بکش نعره بر بام ناروزگار..خوشا اخرین رقص بر پای دار ....
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:29 توسط مهرداد
رفتم..تمام پشمهایم را کز دادم..گوسفند گر..مغزم..مته ای..سیالی جهنده!نبود..سهم هیچکس..انگار!
رفتم..تمام پشمهایم را کز دادم..پسرکان جلف دوران...حل شوم..در ایام..نبیند کسی..دیگر...
رفتم..کز دادم.. تمام پشمهایم..خسته بود..پیرمرد جنگلی..طاقت نگاهها..حرفها...شدم..در جرگه ادمی..که تو میگویی!نه من...مردم..شکستم..تمامی اینه ام!
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 11:31 توسط مهرداد
"می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم "
--علی شریعتی--
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 15:51 توسط مهرداد
بازم یه سال دیگه...تا کی..تا کجا...
...
پ.ن.۱:برای اوناییکه فکر میکنند چیزایی وجود داره واسه تغییر..تو سالی که با یه چشم بهم زدن میره و میاد..ارزوی موفقیت میکنم..سال نوتون مبارک...
پ.ن.۲:برای من..نه..به قول یه دوست..ادمها تغییر نمیکنند..سعی نکن عوضشون کنی..منم..همینطور...پس..
....سر چه باشد که فدای قدم دوست کنم...این متاعی است که هر بی سر و پایی دارد...
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 7:57 توسط مهرداد